عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 85
:: بازدید ماه : 464
:: بازدید سال : 777
:: بازدید کلی : 777

RSS

Powered By
loxblog.Com

خاطره...
شنبه 21 بهمن 1391 ساعت 23:28 | بازدید : 672 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 18 )

با عرض سلام و ادب

امشب می خوام یه خاطره ی خیلی جالب از خودم براتون تعریف کنم....به امید اینکه بتونم در این شب زیبا لبخند رو، روی لباتون ببینم!

یه پسر عمویی دارم اسمش رضاست...من با آقا رضا یه زمانی خیلی جور بودم و رفیق بودم! چون که هم خونه هامون نزدیک هم بود و هم اختلاف سنی خیلی کمی هم با هم داشتیم(حدود2ماه ایشون بزرگترن!!) از سال اول دبستان هم توی یک مدرسه درس خوندیم تا دیپلم گرفتیم ولی برای ادامه تحصیل در مدارج بالاتر، از هم جدا شدیم!

سال سوم دبیرستان بودیم....دبیر درس عربی مون، اون یکی پسر عمویمون که حدود 15یا 16 سال با ما اختلاف سنی داره، که اسمشون هم آقا حسن هستش، بودند!

آقا حسن اخلاق بخصوصی دارن...خیلی خشک و جدی هستند، بخصوص هنگام تدریس! و هنوز هم نمی دونم چرا انقد علاقه داشت که عمو زادهاشو کتک بزنه...همیشه دنبال بهونه بود!

عید سال85  رو به اتمام بود...آخرین جمه ی تعطیلات نوروز بود که من و رضا توی اتاق من، مشغول بازی با پلی استیشن بودیم! حدود4 عصر بود که یهو مادرم اومد تو اتاق و گفت، پاشید جمع کنید....برای شام عموهات دارن میان اینجا، بلند شید برید خرید...رضا پا صدایی لرزون گفت:زن عمو؟ اقا حسنم دعوت کردید؟ مامان فقط سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد!

ما دو 2 تا هم از ترس آقا حسن بلند شدیم و تموم خرید خونه و نظافت رو انجام دادیم! شب همه دور هم نشسته بودیم! من و رضا هم مثل همیشه جفت هم نشسته بودیم و هی با خودمون می گفتیمو می خندیدم که یه لحظه من متوجه ی نگاه سنگین حسن شدم! یواش گفتم رضا بدبخت شدیم! در همین حین حسن ، صدامون کرد و گفت بیاید کارتون دارم...خلاصه تهدیدمون کرد که فردا صبح که میاد مدرسه باید 3 بار از روی کل کتاب عربی سال سوم انسانی رو نویسی کنید و تمام تمرینات رو هم باید جواب بدید، وای به حالتون کامل ننویسید!!!


مهمونی برای من و رضا عذا شد! از همون موقع شروع کردیم نوشتن، راس ساعت 7 صبح نوشتن تموم شد....با خستگی تموم بلند شدیم رفتیم مدرسه! اول صبح اومد تو کلاس و گفت: رضا و گل پسر، با دفتراشون پای تخته...!

هر چی دفتر های ما رو زیر و رو کرد نتونست نقطه ضعفی پیدا کنه...گفت خوب...خوب نوشتید...حالا موقع درس جواب دادنه...باور کنید دوستان هر چی می تونست سوال پرسید و ما درست جواب دادیم....

خلاصه هر کاری کرد نتونست بهانه ای جور کنه...از صندلی اش بلند و اومد جلوی من ایستاد...یکم نگاهم کرد و بعدش یهو شروع کرد تو سر و کله ی من زدن... هی مدام غر می زد که پدر سوخته زن عموی منو اذیت میکنه؟ چرا به حرفش گوش نمی دی؟...جاتون نخالی...حدود 10 دقیقه منو کتک زد و رفت سراغ اقا رضا....حسابی از خجالت اون هم در اومد و مدام داد می زد تو سرش که چرا عموی منو اذیت می کنی؟ چرا ماشینشو هی بر میداری؟

این جریان ادامه دارد....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خداوکیلی این خانواده اس من دارم؟؟؟
پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 ساعت 22:42 | بازدید : 621 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 25 )

سلام! اگه خاطر شریفتون باشه قبلن یه پست تحت این عنوان ارسال کرده بودم...فلذا این پست قسمت 2 می باشه!

یه شخصیتی می گفت که اگه می خواهید میزان محبوبیتتون رو در بن اعضای خانوادتون بسنجید، یه وقتی که حواسشون نیست برید سر گوشی موبایلشون و برید توی لیست مخاطبین و ببینید شما رو با چه اسمی ذخیره کرده اند!!!(شما هم این کار رو بکنید....جالبه)


 

چند روز پیش این کار رو من انجام دادم و به این نتیجه رسیدم! و قیافه ام این طوری شد:

 

گوشی پدرم:مرشد کامل!

گوشی مادرم:با کمال تاسف نمی دونم چرا هیچ کدوم از خط های من توی لیست مخاطبین گوشی مادرم ذخیره نشده بود!

گوشی اجی بزرگه:آنفس

گوشی اجی دومیه:این جور ذخیره شده بود: داداش....(اسم خودم)

گوشی اجی سومیه:داداش کوچیکه+جونم

گوشی اجی کوچیکه: گاومیش!!!

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام علی(ع)!
پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 ساعت 20:05 | بازدید : 666 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 4 )

 

 

دیروزت از دست رفت و به فردایت یقین نیست و امروز غنیمت است،

                                             پس این فرصت بدست آمده رو دریاب.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یعنی چ...؟؟؟
چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت 23:34 | بازدید : 670 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 19 )

 

اصلاً چه معنی داره من همه اش حرف بزنم و پست بذارم؟ مگه نویسنده ی بیکار گیر اوردید؟ این پست رو شما بنویسید....هر چی دل تنگتون می خواد....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ویولون
سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ساعت 23:44 | بازدید : 715 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 21 )


سال های درازی گمت کرده بودم

غافل از صدای ویلون دوره گردی

که هر شب

تو را در کوچه مان زار می زند

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خیانت...
یکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت 22:03 | بازدید : 677 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 43 )


زن: خبر خوب! من حامله هستم، تو بالاخره پدر شدي...
مرد: چمدانت را ببند، همين حالا و براي هميشه از اينجا برو!...
زن: چرا؟!...
مرد: من دو سال قبل بدون اين كه به كسي بگويم، عمل وازكتومي انجام دادم...
زن (با گريه و جيغ): اگر به من توجه مي‌كردي، اين اتفاق هرگز رخ نمي‌داد، من تمام اين مدت با پسرخاله‌ام مي‌خوابيدم چون تو هميشه منشي‌هاي شركت را بيش‌تر از همسرت دوست داشتي، بزرگ‌ترين دروغت هم اين بود كه بهم گفتي عاشقم هستي...
مرد: نه! بزرگ‌ترين دروغم اين بود كه عمل وازكتومي داشته‌ام…

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
چی بگم والا....
شنبه 14 بهمن 1391 ساعت 23:36 | بازدید : 674 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 0 )

سلام....!!!

جون من این طور نیگا نکنید...بیا بزنید تو گوش من...ولی مردونه 2 دیقه به حرفام گوش کنید بعدش هر کار خواستید بکنید!

اولش خیلی عذر می خوام بابت این که بی خبر رفتم....من اون شب فقط فرصت کردم از اجی یاسی خداحافظی کنم....و شرمنده ی دیگر دوستان شدم! و مورد بعدی هم خاموش بودن تلفن های همراهم...بخدا تقصیر نداشتم...انقد سرم شلوغ بود که ....به هر حال ببخشید دیگه!

بیخیال بابا...خوشتون باشه! عروسی ها! ...یعنی عروسی بود....عروسی دوست گلمون...همراه همیشگی....به قول اجی یاسی...اقا دوماد...و به قول من اقا پویا(سروش سلطانی) و بقول خودش اقای؟؟؟...بهله....جمعه شب مراسم ازدواجشون بود....همین جا بهش تبریک می گم!

و مورد آخر هم خدمتون عرض کنم که امشب من یه سفرخیلی کوتاه برام پیش اومده که مجبورم ....نه تو را خدا ناراحت نشید....من حداکثر 2 شنبه شب این جام....! قول می دم..!!!

الان هم خدمت رسیدم که به کامنت های شما عزیزان پاسخ دهم....ولی مطنم که وقت نمی کنم...چون خیلی عجله دارم! باور کنید من نمی تونم توی 1 ساعت وقت به 85 تا کامنت خصوصی پاسخ بدم! ولی قول می دم که میام و مزاحمتون میشم و تک تک کامنت ها رو می خونم و با پجون و دل پاسخ می دم و بهتون سر می زنم و تمام اپهاتون رو می خونم...ایشالا!

دیگه با اجازه رفع زحمت می کنم!

یاعلی!


خب از اینجا به بعد یه مطلب جدیده...می خواستم تو خصوصی بگم که قسمت نشد...!!!

ولی توصیه می کنم نخوندیش...من این مطلب رو صرفا برای دوستان کنجکاو گذاشتم!

25 خرداد همین امسال بود که خبر مرگ دختر دایی ام رو شنیدم....مرگ اون برای من چیز عادی ای بود...ولی آینده ی 2 تا بچه ای که داشت برای من نگران کننده بود...بعله...اقا محمد حسن و زهرا خانوم باید از این به بعد بی مادر زندگی کنن...در حالی فقط 9 ساله و 11 ساله هستن!

از بعد مرگ دختر دایی ام کاری کردم که این بچه ها بهم وابسته بشن...و تا حدودی هم موفق بودم!

خلاصه کنم خدمت عزیزان! گذشت تا این  ماه اخیر...تصمیم خانواده ی ما به اجماع این شد که برای اقا سید_شوهر مرحوم دختر دایی ام_ زن بگیریم! پس از گفت و شنود ها ی بسیار دایی ام راضی شد که دخترش _خواهر کوچیکتر اون مرحوم_ رو به عقد اقا سید در بیاره...!! جمعه شب هم مراسم ازدواجشون بر گذار شد...همه خوش  و خندون بودن...اخر شب همه مشغول بزن و برقص بودن که من اومدم تو ماشینم و لب تابم رو راه انداختم و اومدم نت...شروع کردم به پاسخ دادن کامنت های شما دوستان....تو وب اجی یاسی بودم که یه صحنه ی دل خراشی دیدم....یکی از دخترای فامیل گوش محمد حسن رو گرفته و کشوندش تو کوچه و گرفتش به باد کتک...من که شوکه شده بودم فقط نگاه می کردم ....مجبور شدم برم و پسر بی چاره رو از زیر دست و پای اون احمق بکشم بیرون...و برای اولین بار ....روی یک زن دست بلند....

محمد حسن رو اوردم تو ماشینم و از اجی یاسی خداحافظی کردم و در حالی که اشک هاشو پاک می کردم گفتم بیا برات GTA5 ذارم بازی کن ولی دلم بد جور گرفته بود . بغض کرده بودم! محمد حسن مشغول بازی بود که سرم رو گذاشتم روی فرمون و سیر دلم گریه کردم....

اخر شب حاجی گفت که گل پسر این 2 تا طفل معصوم رو بردار ببریم خونه ی خودمون! منم سوارشون کردم...ولی بحث جای دیگه ای بود....اون ها هم منو می خواستن و هم می خواستن پیش باباشون باشن....و یه صحنه ای دیدم که دوباره اشکم....! باباشون رو تو کوچه چنان غریبانه در آغوش کشیده بودن که هر کی اون صحنه رو دیدی بی اختیار پو کید به گریه...کسی دیگه نمی تونست محمد حسن و زهرا رو ساکت کنه...از یه طرفی می گفتن می خوایم پیش گل پسر باشیم...از طرفی هم می خواستن پیش باباشون...ولی خب بی چاره ها درک نمی کردن که اون شب باباشون سرش شلوغه....!! به قول معروف هم خدا رو می خواستن و هم خرما رو!

با رایزنی های فامیل قرار شد که من و بچه ها هم بریم پیش دواماد و عروس بخوابیم...البته تو 2 تا اتاق مجزا!!!

من داشتم تو حال شام می خوردم(فک کنم برای مرتبه ی سوم بود که شام می خوردم) که شاه دوماد و عروس خانوم وارد حجله شدن!

محمد حسن اومد گفت عمو چرا بابا و خالم رفتن تو اتاق؟؟؟؟ باور کنید غذا پرید گلوم!!! اصلن کپ کردم که حالا چی بگم؟ یهو گفتم گلم....می دونی چیه؟ خاله پریسا فردا باید بره کلاس دانشگاه ولی درس هاشو هنوز نخونده...بابا رفته تو اتاق درس یادش بده! به هر حال اقناع شد...

رفتیم ما هم تو اون یکی اتاق که بخوابیم...ولی بچه ها حرف زدنشون گل کرد..من همین طور که لب تخت نشسته بودم و به حرف هاشون گوش می دادم یه صدای وحشتناک جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفشی شنیده شد...بچه ها مثل فنر پریدن بالا...هر دو همزمان گفتن : عمو چی بود؟ صدای چی بود؟ چی شد؟ بریم بیرون ببینیم چخبره؟

گفتم نه...صدا از تو خیابونه...بی خیال...

-محمد حسن: نه عمو...از اون اتاق بود...

_زهرا: اره عمو...نکنه خاله پریسا مرده؟ بریم ببینیم چی شده؟

_گل پسر: نه ولش کنید...خب داشتید می گفتید!!!

که یهو محمد حسن خیلی روشن فکرانه گفت:زهرا می دونی چیه؟

_زها: نه...چیه؟

_محمد حسن: خاله پریسا درسش رو یاد نمی گرفته....، بعدش بابام تنبیهش کرده تا خوب بره تو مغزش!!!!

من که داشتم می مردم از خنده....گفتم اره....همینه....!!!

در هر حالی بود من این 2 تا بچه رو خوابوندم و خودم هم خوابیدم!!!

فرداش حدود ساعت 1 و 2 بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم! رفتم طبقه ی پایین دیدم فقط مادر بزرگمه...جاتون خالی...حاج خانوم از کباب های شب گذشته گرم کرد و حدود 10 تا سیخ خوردم(اخه به جای شما هم خوردم) پاشدم رفتم بالا و دوباره لباس پوشیدم که برم که متوجه شدم عروس و دوماد نیستن...برگشتم گفتم حاج خانوم پس کو این 2 تارو؟

_مادربزرگ: بخدا نمی دون...صبح زود اومد پایین کردن و گفتن ما میریم اون شهری که عسل میارن!!! هر چی گفتم بیاد من حالا عسل دارم بهتون می دم...نمی خواد برید بخرید...ولی رفتن!

من دوباره غش کردم از خنده!



 

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اوضاع کار خراب است !! (+18)
پنج‌شنبه 12 بهمن 1391 ساعت 10:15 | بازدید : 667 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 21 )

 

***از همه عذر می خوام ...ولی باور کنید تقصیر من نبود....***

 

 

به نام مهربانی که شغل ها را آفرید تا هم بابایمان به یک دردی بخورد و هم مامانمان یک نفس راحتی بکشد از دست بابایمان.


والا راستیاتش ما نمیدانیم چه شغلی را انتخاب کنیم.اما به افقهای دورتری می اندیشیدیم! لذا تصمیم گرفتیم که گشتی در شهر بزنیم و تمامی مشاغل را ارزیابی کنیم تا بلکه ما هم بتوانیم شغل ایده آل مان را بجوریم و آینده مان درخشان شود !


برای مثال همین که از مدرسه تعطیل شدیم راه افتادیم توی خیابان بالایی و چشممان خورد به این:



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
کــــــــــــمکــــــــــــــــــ
سه‌شنبه 10 بهمن 1391 ساعت 22:09 | بازدید : 15 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 31 )

سلام!

اگه شنیدید گل پسر دیوونه شده تعجب نکنید

دور از جون شما، بنده یه اشتباهی کردم اومدم یه وساطتی کردم بین ریس لوکس بلاگ و خوزوخان و خوزوخان استخدام شد...

ولی از اون روز تا حالا ولم نمی کنه بخدا

چه در دنیای مجازی و چه دنیای واقعی....ک

می دونی چی شد؟؟

دیروز من یکی گوشی هامو  گذاشتم تو اتاقم و در اتاق رو هم قفل کردم و رفتم بیرون تا اخر شب...

وقتی بر گشدم دیدم که 5 تا بی پاسخ+10smsداشتم! یکی از sms ها خیلی عجیب بود....متنش این طوری بود:

ببخشید مزاحم شدم....با گل پسر کار داشتم!!!!

خیلی متعجب شدم....

ولی این تازه اول ماجرا بووووود....وقتی گوشیمو چک کردم از تعجب نزدیک بود سکته کنم

اخه متوجه شدم که  در ساعت 5 عصر یه تماسی با من گرفته شده و پاسخ هم داده شده...در حالی که گوشی من تو اتاقی بوده که کسی هم وارد اون نشده!!!! 

با اون دوست گلمون_که از بچه های نت هست و اکثرن هم می شناسیدش_تماس گرفتم و گفتم جریان چیه؟

گفت که: ساعت 5 عصر زنگت زدم....یه آقایی گوشی رو برداشت و گفت: جانم؟؟؟

.............تو را خدا کمکم کنید....دارم دیوونه میشم!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مجموعه حکایات خواندنی و آموزنده
جمعه 06 بهمن 1391 ساعت 22:25 | بازدید : 11 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 33 )

مجموعه حکایات خواندنی و آموزنده


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران