عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 85
:: بازدید ماه : 464
:: بازدید سال : 777
:: بازدید کلی : 777

RSS

Powered By
loxblog.Com

مجموعه حکایات خواندنی و آموزنده
جمعه 06 بهمن 1391 ساعت 22:25 | بازدید : 11 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 33 )

مجموعه حکایات خواندنی و آموزنده


مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.

*****


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

*****

دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت صليب نشسته بود پول مي . كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند، به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي دهند نه به تو.» گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين" بازاريابي ياد بده؟» (گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).

*****

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.
سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»
مرد جواب داد: «هوا.»
سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد»

*****

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :


اره دیگه شمام وقت گیر اوردین واسه قدم زدن...

نگران نباشید ... به قول یکی واسه ادم شکمو همیشه روزیش میرسه


/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
میدونی فرق من با برف چیه؟برف میاد و به زمین میشینه ولی من همین جوری به دل میشینم ! مگه نه !!!

(سقف اومد پایین از اینهمه اغراق)!!!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
واالله اینجا محضضضضضضضض رضای خدایه دونه،فقط یه دونه برفم نیومده!

مررررررررررسی که میایی پستامومیبینی!

راسی توسید مصطفی جعفری میشناسی؟

شیرازیه!

حتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتمابگو!

مررررررررررررسی داداشیییییییی!

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش گلم خوبي فداتشم


ممنونم كه اومدي وتنهام نزاشتي





داداشي جونم چرا تو اين مدت اپ نكردي


داداش من هستم اومدي بيا

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام

اشکالی نداره...نوش جان

واسه ما هم 5:30 صبح یه قابلمه حلیم آوردن



ساعت 9 هم یه قابلمه دیگه...موندیم چیکارش کنیم حالا!!

به به به سلامتی

ما هم دیشب برف داشتیم تو شهرمون

ولی چون هوا خیلی خیلی سرد میشه ادم بره بیرون شب خون تو رگهاش یخ میزنه ...فکر کنم دیشب -15 درجه بود

/images/anymous.png
ژیلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بعضیا چه عزیزه دلایی دارن هاااااااااا

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش خوبي

هستي بيام ياهو خبرم كن

داداش اشتباه نوشتي بنويس رفته رجا گذاشتي

/images/anymous.png
ژیلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
عزیزدل ها؟؟؟؟؟

/images/anymous.png
ژیلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
میگم مگه این عزیزدل عروسیش نیست؟؟؟؟

پس چرا باتومیاد پیاده روریییییییییی؟

یانکنه چندتاعزیزدل داری؟

/images/anymous.png
::::خانوم بلا:::: در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
پیاده روی توی برف زمانی حال میده که بستنی یخی هم بخوری ...

وای که چه حالی میده

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با عزیز دل که باید تنهااا بود و خوش گذروند(البته اگه این عزیزدل جنس مخاااااالف باشه ...

دیگه جای ما چرا خالی باشه داداش کوچیکه

ولی واسه برفا جای من حسابی خالیه

آخه من عاشق برفم... (پدر این عاشقی بسوزه که دست از سر ما برنمیداره)

همیشه خوش باشی عزیزدل

/images/anymous.png
مریم شرقی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
به به چشمم روشن

با کدوم عزیز دل

هاااااااااااااااااااااااان

زود تند سریع جواب بده

یالا




/images/anymous.png
مریم شرقی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام خوبی هادی

میخوام برگردم میخوام همون مریم اول بشم

نمیخوام فکر کنه تونسته ناراحتم کنه

میخوام همون بشم ولی با یه وب دیگه

قول میدی کمکم کنی

مثل سابق بیای و برام کامنت بذاری

میخوام اتیش بگیره

فکر نکنه تنهام و نشستم دارم غصه میخورم



البته ناراحت که هستم به تو که نمیتونم دروغ بگم

میدونستی که چقدر دوسش داشتم

ولی...............

بیخیال اصلا نمیخوام در موردش حرف بزنم

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش خوبي من هستم اومدي بيا

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :


ژیلا جان مثل اینکه دندوناش آلیاژ فولاد داره ...تو سرما بستنی یخی هم میخوره

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
شما وقت کم ندارید ...

وقت همیشه شما را برای هم کم دارد...

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
عجیب شده ها

من تو وبم کسی نیست..من میرم همه میگن نیستی...

منم برم درس بخونم هرچی صفره قطار نکنم تو امتحانا!!!

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
دشمنتون شرمنده

این حرفا چیه

من کلی گفتم


/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اتفاااااااااااااقا هانی جون همینجوریه که میگی....

هم به دل میشینیییی... هم تو دل میرییییی... هم دل میبریییییی.....

خلاصه رابطه نزدیکی با دل آدماااااا داری

مگه نه گل پسررررررررر؟

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نه داداشی.......... راستش علاقه ای به چت ندارم...... چیه بابا؟ .... وقت تلف کنیه همش...........

/images/anymous.png
گـــذر تنهـــــایی!!! در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نعمتهاي اسمان هميشه برف و باران ونور نيست،گاهي خداونددوستاني رابرما نازل ميكند ازجنس اسمان به زلالي باران،به سفيدي برف و روشنايي نور.

/images/anymous.png
ژیلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
دسته کم گرفتی هادی جان من استاد رقصم یجوری برقصم چشات ایطوربشه

میگم خداییش چند عزیزدل داری

کاش مادختراهم ایقدراحت عزیزدل تعویض میکردیم

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نیلوفر قرار نشد اسرار منو همه جا فاش کنیا

من الان میرم تو زمین از خجالت

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش گلم خوبي فداتشم

من كم كم دارم راه ميفتم كه برم داداشي

اومدم بهت بگم كه اون برنامه اي كه ديشب بهم دادي رو گوشيم نرفت هر كاري كردم

انگاري قسمت نيست من نت داشته باشه گوشيم

عيبي نداره

داداشي گلم مراقب خودت باشي فداتشم

باي عزيزممممممممم

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش گلم خوبي فداتشم

من كم كم دارم راه ميفتم كه برم داداشي

اومدم بهت بگم كه اون برنامه اي كه ديشب بهم دادي رو گوشيم نرفت هر كاري كردم

انگاري قسمت نيست من نت داشته باشه گوشيم

عيبي نداره

داداشي گلم مراقب خودت باشي فداتشم

باي عزيزممممممممم

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
داماد عممه!


گفتم شاید بشناسیش!


راسسسسسسسسسسسسی


یه خواستگار براخواهرم زنگ زده5تاپسرن!


3تاشون زن دارن2تاشون ندارن!


برااینکه زنگ زدن اسمش احسان بود!


مامانم فامیلیشونویادش رفته!


ولی قراره فرداپس فردا دوباره بزنگن!


فکرکن خواهرم قبول کنه فامیلاتونم باشه!


ااااااااااااخ!


عروسی اونم توشیراااااااااااااااز!

/images/anymous.png
حمیدرضا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باسلام سایت خوبی دارین ممنون میشم اگه به سایتم بیاین ونظر بدید این سایت برای افراد عاشق ساخته شده است راستی اگه دوست داشتید منو بانام //عاشقی کنید(باهم)//لینک کنیwww.hastambahat.loxblog.com خبرشو بده

/images/anymous.png
حمیدرضا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام دوست عزیز با افتخار لینکت کردم مرسی که امدی سرزدی
پاسخ:چشم

/images/anymous.png
ترسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام گل پسر جان خوبی ؟داداش اون وبت قشنگتر بود من اونو بیشتر ازاین دوست داشتم اون یکی واقعا یک چیز دیگه بود به هر حال ممنون

/images/anymous.png
پرنسس در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.











بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی











از او خوشم آمد،نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم











هایش خیلی شبیه تو بود ...»











از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...



پاسخ:من دست همچین پدری رو می بوسم!

/images/anymous.png
غروب تنهایی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خوش ب حالتون

راستی وب قشنگی داری موفق باشی

منتظــــــــر حضـــــــــــــور بعدیتون هستم

/images/anymous.png
باران در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
عزيز دل عايا؟!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران