عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 71
:: بازدید ماه : 445
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

تنها...!
جمعه 17 آذر 1391 ساعت 22:38 | بازدید : 675 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 5 )

سلام

یکی از دوستان خواهش کردن این سوال رو از شما بپرسم لطف کنید جواب شخصی خودتون رو بگین!

 

سوال

:فرض کنید رفتید حمام... وقتی که کارتون تموم شده و می خواهید بیاید بیرون متوجه می شید که حوله ی شخصی تون همراهتون نیست... در رو باز می کنید و داد می زنید: حوله...! بعد از چند ثانیه یه دستی میاد داخل و حوله تون رو بهتون می ده... همین طور که دارین خودتون رو خوش می کنید یادتون می افته همه ی اعضای خانوادتون رفته اند مسافرت...

دقیقا در اون لحظه چه حسی پیدا می کنید؟؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
لحظه های گذرا:
پنج‌شنبه 16 آذر 1391 ساعت 09:47 | بازدید : 722 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 20 )

دلی که در آن محبت خانه کند،کینه راه نمیابد.

پس:دلت را پاک گردان و قدر لحظات شیرین زندگی را بدان.

لحظاتش بی بازگشت است.......



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سر نوشت..
چهارشنبه 15 آذر 1391 ساعت 20:01 | بازدید : 676 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 26 )

 

 

 بنده ای به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا نوشته ای پس چرا دعا کنم؟

ندا آمد که: شاید نوشته باشم هرچه دعاکنی..!!!

 

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 15 آذر 1391 ساعت 12:41 | بازدید : 32 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 15 )
سلام ابجی! شعله جون خوبی مهربونم؟ابجی من اصلن خب نیستم! دارم دیونه میشم اجی...یه حرفهای توی دلمه که میترسم به کسی بگم! میترسم حرفمو باور نکن یا مسخره ام کنند یا... ولی تو فرق میکنی با همه! لا اقل تو شرایط شیراز رو درک کردی! راستش دیشب ساعت 2 و 3 نصف شب بود رفته بودم شهرک گلستان با کسی قرار داشتم همین طور کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم و بدلیل سرما ماشین رو روشن نگه داشته بودم...تقریبا حدود 20متر جلو تر یه ماشین شاسی بلند پارک کرده بود که یه دفعه درش باز شد و یه مردی که لباس مناسبی نداشت پرید بیرون و شروع کرد استفراغ کردن(البته گلاب به روتن)! بلافاصله ابجی یه صحنه ای دیدم که تو عمرم ندیده بودم و نخواهم دید! ابجی یه دختر حدود 21 الی 23 ساله و قد بلند و لاغر و پوستش سفید لخت مادر زاد از ماشین پرید بیرون و پا برهنه طرف من دوید(راستی فقط یه ساک پارچه ای نسبتا بزرگ دستش بود) ابجی مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یه مرد دیگه هم دنبالش می دوید! دختره در عقب ماشینمو باز کردو پرید بالا و جیغ می زد: تو را خدا برو!! این 2تا نره خر می خوان منو... منم پا مو گداشتم و فرار!!! یکم که گذشت حدود 30دیقه بعد صدای دختر نمیومد برگشتم دیدم رو صندلی عقب بی هوش افتاده! هرچی زدم تو گوشش هر چی صداش زدم فایده نداشت! هوا داشت روشن میشد و من می ترسیدم که یه نفر منو با این دختر لخت ببینه! رفتم و از صندوق عقب یه پتو اوردم انداختم روش! صبح به هرکس از دخترای فامیل زنگ زدم کسی جوابمو ندادن یا می گفتن کار دارن! مجبورن بردمش خونه ی شخصی خودم(ترسیدم ببرمش خونه مامان بابا یه وقت سکته کنن اول صبحی) ابجی ماشین رو بردم تو پارکینگ و رفتم سر کیفش دیدم لباساش تو کیفشن! با زحمت تمام لباساشو پوشندم حتی کفش ها شو پاش کردم! وقتی داشتم روسریشو میبستم به هوش اومد! کلی باهاش حرف زدم دست اخر گفت که بابام زندگی میکنم بعد دیشب بابا رو پیچوندمو گفتم دازم میرم تبریز دانشگاه! شب دوس پسرم اومد دنبالمو رفتیم تو شهر بعد اخر شب زنگ زد به دوستش و میخواستن زور گیر کنن که... ابجی اصلا حالم خوب نیس ببخش اگه ناراحتت کردم!
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 15 آذر 1391 ساعت 12:40 | بازدید : 13 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 7 )
سلام ابجی! شعله جون خوبی مهربونم؟ابجی من اصلن خب نیستم! دارم دیونه میشم اجی...یه حرفهای توی دلمه که میترسم به کسی بگم! میترسم حرفمو باور نکن یا مسخره ام کنند یا... ولی تو فرق میکنی با همه! لا اقل تو شرایط شیراز رو درک کردی! راستش دیشب ساعت 2 و 3 نصف شب بود رفته بودم شهرک گلستان با کسی قرار داشتم همین طور کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم و بدلیل سرما ماشین رو روشن نگه داشته بودم...تقریبا حدود 20متر جلو تر یه ماشین شاسی بلند پارک کرده بود که یه دفعه درش باز شد و یه مردی که لباس مناسبی نداشت پرید بیرون و شروع کرد استفراغ کردن(البته گلاب به روتن)! بلافاصله ابجی یه صحنه ای دیدم که تو عمرم ندیده بودم و نخواهم دید! ابجی یه دختر حدود 21 الی 23 ساله و قد بلند و لاغر و پوستش سفید لخت مادر زاد از ماشین پرید بیرون و پا برهنه طرف من دوید(راستی فقط یه ساک پارچه ای نسبتا بزرگ دستش بود) ابجی مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یه مرد دیگه هم دنبالش می دوید! دختره در عقب ماشینمو باز کردو پرید بالا و جیغ می زد: تو را خدا برو!! این 2تا نره خر می خوان منو... منم پا مو گداشتم و فرار!!! یکم که گذشت حدود 30دیقه بعد صدای دختر نمیومد برگشتم دیدم رو صندلی عقب بی هوش افتاده! هرچی زدم تو گوشش هر چی صداش زدم فایده نداشت! هوا داشت روشن میشد و من می ترسیدم که یه نفر منو با این دختر لخت ببینه! رفتم و از صندوق عقب یه پتو اوردم انداختم روش! صبح به هرکس از دخترای فامیل زنگ زدم کسی جوابمو ندادن یا می گفتن کار دارن! مجبورن بردمش خونه ی شخصی خودم(ترسیدم ببرمش خونه مامان بابا یه وقت سکته کنن اول صبحی) ابجی ماشین رو بردم تو پارکینگ و رفتم سر کیفش دیدم لباساش تو کیفشن! با زحمت تمام لباساشو پوشندم حتی کفش ها شو پاش کردم! وقتی داشتم روسریشو میبستم به هوش اومد! کلی باهاش حرف زدم دست اخر گفت که بابام زندگی میکنم بعد دیشب بابا رو پیچوندمو گفتم دازم میرم تبریز دانشگاه! شب دوس پسرم اومد دنبالمو
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطره(امروز صبح)
سه‌شنبه 14 آذر 1391 ساعت 12:59 | بازدید : 721 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 11 )

سلام عزیران دلم امروز می خوام یه خاطره ی نسبتا جالب براتون تعریف کنم! امروز صبح یه کاری بانکی داشتم که باید اول وقت انجام می شد... راس ساعت 7 دم درب بانک تو ماشین منتظر باز شدن در بانک بودم که دیدم یه پسر دبستانی که صورتش از سرما سرخ شده بود در ماشین رو باز کرد و با بیان بچه گون گفت: عمو صاف می ری؟ گفتم چی؟ گفت: صاف... فهمیدم که منظورش مستقیمه! که دوستم(زهرا ) دست کشید سر و صورتش و گفت:خاله کجا می خوای بری؟ گفت: کیفمو جا گذاشتم!!! زهرا ملتماسه بهم نیگا کرد و گفت: .....تو را خدا سوارش کن جان من یه لحظه دلم براش سوخت و بهش لبخند زدم گفتم سوار شو...(فقط تعجب کرده بودم که من با یهsonata‏ و با یه دختر توش، کجام به مسافر کش می خورد؟؟؟) زهرا پسره رو جلو رو پای خودش نشوندش... و راه افتادیم و پسره داشت مدام برای زهرا زبون می ریخت و من فقط گوش می دادمو می خندیم خلاصه رفتیم کیفش رو برداشتیمو برگشتیم... نزدیک مدرسه بودیم که بمن گفت:اقا،ببخشید ماشینتون سوناتاس؟ گفتم اره... گفت میشه باماشینتون منو ببرین تو مدرسه؟ اخه ما پراید داریم ولی یکی از دوستام 207 دارن و هر روز منو مسخره میکنه که پراید داریم! اگه میشه با ماشینتون بری داخل تا به دوستام بگم ‏sonata‏ خریدیم؟ بازم با اصرار زهرا قبول کردم...رفتم داخل مدرسه وقتی که میخواست پیاده بشه، یه 500تومنی داد بمن و گفت کرایمو کم کن و بقیشو بهم پس بده! مرده بودم از خنده... من هم یه 2هزاری بهش دادم... برگشت گفت، اقا 500تومنی بهت دادم تو حالا 200تومنی بهم میدی؟ کرایه ها هم گرون شده؟ خلاصه گفتم غلط کردمو علاوه بر 500تومنی خودش اون 2هزاری هم بهش دادمو گفتم برو... در رو باز کرد و بلند گفت مرسی بابا و مامان... و یه ماچ ابدار هم از 2تامون گرفتو و وقتی پیاده شد بلند گفت(طوری که دوستاش بشنوند): بابا جون مواظب مامانم باششششش.....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بزرگترين آرزوم اينه كوچكترين آرزوت باشم
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 21:46 | بازدید : 697 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 0 )

بزرگترين آرزوم اينه كوچكترين آرزوت باشم

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
"عاشق" که میشوی ،
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 21:43 | بازدید : 595 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 2 )

"عاشق" که میشوی ،
همه چیز "
بی علت" می شود ...
و تمام دنیا "علـت" میشود ،
تا "عـشق" را از 
تو بگیرد ..


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 21:17 | بازدید : 694 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 10 )

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تنهایم...
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 20:55 | بازدید : 687 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 14 )

تنهایم...




اما دلتنگ آغوشی نیستم ...



خسته ام ...



ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ...



چشمهایم تر هستند و قرمز ...



ولی رازی ندارم ...



چون مدت هاست ...



دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم !!! 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران