سلام ابجی! شعله جون خوبی مهربونم؟ابجی من اصلن خب نیستم! دارم دیونه میشم اجی...یه حرفهای توی دلمه که میترسم به کسی بگم! میترسم حرفمو باور نکن یا مسخره ام کنند یا...
ولی تو فرق میکنی با همه! لا اقل تو شرایط شیراز رو درک کردی!
راستش دیشب ساعت 2 و 3 نصف شب بود رفته بودم شهرک گلستان با کسی قرار داشتم همین طور کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم و بدلیل سرما ماشین رو روشن نگه داشته بودم...تقریبا حدود 20متر جلو تر یه ماشین شاسی بلند پارک کرده بود که یه دفعه درش باز شد و یه مردی که لباس مناسبی نداشت پرید بیرون و شروع کرد استفراغ کردن(البته گلاب به روتن)! بلافاصله ابجی یه صحنه ای دیدم که تو عمرم ندیده بودم و نخواهم دید!
ابجی یه دختر حدود 21 الی 23 ساله و قد بلند و لاغر و پوستش سفید لخت مادر زاد از ماشین پرید بیرون و پا برهنه طرف من دوید(راستی فقط یه ساک پارچه ای نسبتا بزرگ دستش بود) ابجی مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یه مرد دیگه هم دنبالش می دوید!
دختره در عقب ماشینمو باز کردو پرید بالا و جیغ می زد: تو را خدا برو!!
این 2تا نره خر می خوان منو...
منم پا مو گداشتم و فرار!!! یکم که گذشت حدود 30دیقه بعد صدای دختر نمیومد برگشتم دیدم رو صندلی عقب بی هوش افتاده! هرچی زدم تو گوشش هر چی صداش زدم فایده نداشت! هوا داشت روشن میشد و من می ترسیدم که یه نفر منو با این دختر لخت ببینه! رفتم و از صندوق عقب یه پتو اوردم انداختم روش! صبح به هرکس از دخترای فامیل زنگ زدم کسی جوابمو ندادن یا می گفتن کار دارن! مجبورن بردمش خونه ی شخصی خودم(ترسیدم ببرمش خونه مامان بابا یه وقت سکته کنن اول صبحی)
ابجی ماشین رو بردم تو پارکینگ و رفتم سر کیفش دیدم لباساش تو کیفشن! با زحمت تمام لباساشو پوشندم حتی کفش ها شو پاش کردم!
وقتی داشتم روسریشو میبستم به هوش اومد! کلی باهاش حرف زدم دست اخر گفت که بابام زندگی میکنم بعد دیشب بابا رو پیچوندمو گفتم دازم میرم تبریز دانشگاه! شب دوس پسرم اومد دنبالمو رفتیم تو شهر بعد اخر شب زنگ زد به دوستش و میخواستن زور گیر کنن که...
ابجی اصلا حالم خوب نیس ببخش اگه ناراحتت کردم!
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0