عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 3
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 87
:: بازدید ماه : 451
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

post
چهارشنبه 15 آذر 1391 ساعت 12:40 | بازدید : 12 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 7 )
سلام ابجی! شعله جون خوبی مهربونم؟ابجی من اصلن خب نیستم! دارم دیونه میشم اجی...یه حرفهای توی دلمه که میترسم به کسی بگم! میترسم حرفمو باور نکن یا مسخره ام کنند یا... ولی تو فرق میکنی با همه! لا اقل تو شرایط شیراز رو درک کردی! راستش دیشب ساعت 2 و 3 نصف شب بود رفته بودم شهرک گلستان با کسی قرار داشتم همین طور کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم و بدلیل سرما ماشین رو روشن نگه داشته بودم...تقریبا حدود 20متر جلو تر یه ماشین شاسی بلند پارک کرده بود که یه دفعه درش باز شد و یه مردی که لباس مناسبی نداشت پرید بیرون و شروع کرد استفراغ کردن(البته گلاب به روتن)! بلافاصله ابجی یه صحنه ای دیدم که تو عمرم ندیده بودم و نخواهم دید! ابجی یه دختر حدود 21 الی 23 ساله و قد بلند و لاغر و پوستش سفید لخت مادر زاد از ماشین پرید بیرون و پا برهنه طرف من دوید(راستی فقط یه ساک پارچه ای نسبتا بزرگ دستش بود) ابجی مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یه مرد دیگه هم دنبالش می دوید! دختره در عقب ماشینمو باز کردو پرید بالا و جیغ می زد: تو را خدا برو!! این 2تا نره خر می خوان منو... منم پا مو گداشتم و فرار!!! یکم که گذشت حدود 30دیقه بعد صدای دختر نمیومد برگشتم دیدم رو صندلی عقب بی هوش افتاده! هرچی زدم تو گوشش هر چی صداش زدم فایده نداشت! هوا داشت روشن میشد و من می ترسیدم که یه نفر منو با این دختر لخت ببینه! رفتم و از صندوق عقب یه پتو اوردم انداختم روش! صبح به هرکس از دخترای فامیل زنگ زدم کسی جوابمو ندادن یا می گفتن کار دارن! مجبورن بردمش خونه ی شخصی خودم(ترسیدم ببرمش خونه مامان بابا یه وقت سکته کنن اول صبحی) ابجی ماشین رو بردم تو پارکینگ و رفتم سر کیفش دیدم لباساش تو کیفشن! با زحمت تمام لباساشو پوشندم حتی کفش ها شو پاش کردم! وقتی داشتم روسریشو میبستم به هوش اومد! کلی باهاش حرف زدم دست اخر گفت که بابام زندگی میکنم بعد دیشب بابا رو پیچوندمو گفتم دازم میرم تبریز دانشگاه! شب دوس پسرم اومد دنبالمو

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
ش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نه به ابر

نه به باد

نه به اين آبي آرام بلند

كه تو را ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال

من به اين جمله نمي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي‌انديشم!

/images/anymous.png
سروش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هادی تو را خدا بی خیال


اون که گفت غلط کردم


هادی...


اصلن یه چیز بگم؟
پاسخ:سروش گلم سلام!!! خوب هستی؟؟؟نه اصلن راه نداره!!! این یک ادمیه که صدتا من و تو رو میذاره تو جیب عقبش!!!
اون شب رفتم خونشون میگم که اون... بده!! جان مهسا یه حرکات و کارهایی میکرد که گفتم یا علی الانه که بمیره یا سکته کنه!!!
چی می خوای بگی؟؟؟خب بگو...

/images/anymous.png
باددرموهایش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام داداش هادی خوشحالم برگشتی....همیشه موفق وسربلندباشی....یاعلی
پاسخ:ممنون! سلام....!

/images/anymous.png
باددرموهایش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وای خدای من!چه کاری کردی.ممنون ازلطفت ببخش من نتونستم برات کاری کنم وواقعیت فقط اینه نمیدونم چرامنوانقدرشرمنده کردی!

متاسفانه این روزاهمه ازمن دلخورن خوبه اقلاشمایه نفردلخورنیستی!بازم ممنونم خیلیی زیاد....

/images/anymous.png
سروش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
امروز تنهایی؟؟؟



پاسخ:اره ولی شاید یه نفر قرار باشه بیاد پیشم! چه طور؟؟ تو هم بیا مشکل نداره..

/images/anymous.png
سروش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
جدی؟؟؟ منظورت mam-sa ؟


خب ایول نه خوشتون باشه من نمیام دیگه مزاحمتون بشم!


می خواستم بگم که امروز برای ناهار بیای پیش ما


قرار ناهار اون چیزو که دوست داری بخوریم...


پاسخ:دقیقا منظورم همینه! نه بابا مراحمی! چییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟ لازانیا!!!
خب من الان بهش زنگ میزنم میگم نیاد!!! من ناهار اونجام سروش!! ایول
می خوامت

/images/anymous.png
سروش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باشه قدمت رو چشمپاسخ:میسی!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران