عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 71
:: بازدید ماه : 445
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

post
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 20:53 | بازدید : 774 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 3 )

"سرد است و من تنهايم"



چه جمله اي!!



پر از کليشه ...



پر از تهوع ...



جای گرمی نشسته ای و ميخوانی:



"سرد است و ..."



يخ نميکنی ...



حس نميکنی ...



که من براي نوشتن همين دو کلمه



چه سرمايي را گذراندم ... 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خواستی که دیگر نباشی؟؟
دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت 20:51 | بازدید : 671 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 5 )


افرین...
چه با اراده...

لعنت به دبستانی که از درسهایش فقط تصمیم گیری را اموختی...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خدا حافظ همین حالا!!!
یکشنبه 12 آذر 1391 ساعت 20:07 | بازدید : 21 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 3 )

سلام و ادب و احترام خدمت شما عزیزان همیشه همراه

همنطور که قبلا به استحضار رسوندم واقعا به قدری خسته و متنفر شدم از این دنیای کثیف که به ستوه امدم

لذا با مشورتی که با شما کردم به این نتیجه رسیدم که عطا و لقا این وب حاضر را به لقایش ببخشم

 و این وب روحذف کنم و به همین دنیای واقعی بسنده کنم!

و نکته ای هم بگم که حک شدن وب ارزو باعث شد که

این توفیق رو پیدا کنم که با بعضی از شما از طریق تماس تلفنی صحبت کنم

و شما را از علت و وقوع این حادثه پیشاپیش مطلع کردم.

الان هم که در کنارتون نیستم از همون تماس تلفنی جویای احوالتون میشیم

و دوستانی هم که قادر نیستم باهاشون تماس تلفنی بگیرم ان شا الله از طریق نت

به وبلاگ های زیبایشون سر می زنم

امیدوارم که در همه ی مراحل زندگی پیروز و سر افرازو سر بلند باشید

من به نمایندگی از دوستان جا دارد که از چند نفر تشکر و قدردانی به عمل بیارم به

امید آن که جبران اندکی برای زحماتی که برایم کشیده اند، باشد....

 

شعله جان مهربون(تنها کسی که مشکلات محیط اجتماعی من رو درک کرد و من افتخار می کنم به هم چین شخصیت بزرگواری که در این دنیا باهاش اشنا شدم)- ابجی مهلا عزیز- سنگ صبور گرامی ام- شیرین بزرگوار-هستی جان مهربون-ابجی رها که خیلی با محبت هستند- نازنین خانوم مهربون که توفیق شد حضوری ملاقاتشون کنیم-فهیمه جان که همه جوره من رو شرمنده کرد- زهرا خانوم و ابجی سارا هم که خیلی بزرگواری کردند و هم حضوری خدمتشون رسیدیم و تشکر کنم از اون هدیه ی زیبایی که فرستاده بودند- ابجی عارفه (عاشق مطالب زیبای وبشم)- داداش حامد عزیزم که همیشه با شعر هاش منو زیر و رو میکرد- ابجی افسانه- ابجی نسرین که من درس های بزرگی از ایشون یاد گرفتم- دوست عزیزی که هم اینجا و هم به تلفن همراهم پیام میدن با نام مستعار کاف کا - مریم شرقی گل که هر وقت اینجا میومد تا ساعت ها بعد انرژی مثبتی که از خودش باقی می ذاشت کاملا ملموس بود- دوست عزیزم رگبار جان(نگین) که یکم هم از دستم ناراحته ظاهرا!!!- ریحانه جون که این روز ها یکم سرش شلوغه و....- دختر خانوم گل و عزیزم، نجمه خانوم که خیلی با محبت و با ادب تشریف دارن-دیونه ی همیشگی(خواهر زداه ام)- داداش سروش عزیزم که در شرف بد بخت شدنه(داره  متاهل میشه!!!)-ارزو ...-داداش سینا ی خوش تیپ و با مرام و تشکر کنم از  گل سر سبد این دنیا ی مجازی:دوست و برادر گلم که یار همیشه همراه و دوست داشتنیم که افتخار داشتم 15 روز اخر شهریور در شهر شیراز ازش پذیرایی کنم و خدمتش کنم(داداشd.k) همهتون میشناسینش ولی خودش گفت که من رو معرفی نکن!!! و در اخر هم از این دوست گرامی که وب ارزو رو هک کرده تشکر کنم زیرا علاوه بر اینکه ابروی من رو پیش خیلی از شما ها برد و شماره های موبایل شخصی ام رو در این دنیا ی مجازی و در شبکه های اجتماعی پخش کردو.... ولی به هر حال باعث شد که بتونم چند لحظه ای رو هر چند تلفنی در خدمت شما عزیزان دلم باشم... از همه تون عاجزانه التماس دعا دارم بیادتون هستم همیشه

هر کجای این ایران عزیز هستی و این رو می خونی بلند صلوات

یاعلی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شما بگین چکار کنم؟
شنبه 11 آذر 1391 ساعت 22:32 | بازدید : 667 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 3 )

 

خسته ام از همه چیز تو بگو چه کنم؟

برم؟ یا بمونم؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تی شرت 70 هزاری و دختر عمه ی موزیک دوست!!!
جمعه 10 آذر 1391 ساعت 00:05 | بازدید : 714 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 9 )

 

سلام و ادب و احترام و خوش آمد گویی و... خدمت داداش ها و خواهرای گرمای خودم البته در دنیای مجازی!

یکی از دوستان که خیلی به من مثل همه ی شما ها ، لطف داره خواهش کرد که بازم یه خاطره بنویسم!

از قضا همین امشب 2تا خاطره ی داغ داغ برای این حقیر اتفاق اوفتاد که اولش بماند چون می دونم اگه تعریف کنم همه تو دست کم نیم ساعت گریه می کنید و از آن جایی که من تاب و توان دیدن اشک های برادر ها و خواهرامو ندارم پس اون که غمناک نیست رو تعریف میکنم ایشالا مورد عنایت قرار بگیره!

 

نمی دونم امروز مامان چش شده بود! از صبح گیر داده بود به بابا که برای امشب خواهرتو با همه ی داماد هاو عروس هاشون دعوت کن! بابا هم خلاصه پذیرفت!

جاتون خالی حدود 40 الی 50 تا مهمون از ذکور و نکور ریختن تو خونه ی ما! بابا هم از اون جایی که ابجیاشو خیلی دوست داره بعد از سال های سال قدم به آشپزخونه نهاد و برای شام جوجه و کباب کوبیده طبخ نمودتد!

جاتون هزار مرتبه خالی! نمی دونم ایده و طرح ذهنی کدوم ادم احمقی بود که سفره رو روبه روی تلویزیون پهن کنیم از اون بدتر این دختر عمه ی ما که هی مدام تریپ احساسی بر میداره، هوس نمود همراه غذا خوردنش یه موزیک لایت گوش بده... ببین چی می شه ها!!!

خلاصه بعد از گشت و گذار یه کانالی پیدا کرد که بهله داشت اهنگ لایت پخش میکرد....

نشستم سر سفره و مشغول غذا خوردن! همه حواسشون به غذاشون بود که من دیدم شادی(خواهرم) مثل یه توپ پینک پنک بالا پایین میشه و چشماش از حدقه زدن بیرون و هی مدام به من اشاره میکرد...

من تا این صحنه رو دیدم زدم به کمر مهسا(خواهرم) که کنارم نشسته بود گفتم بدو به خواهرت برس که الان شهید میشه! مهسا هم سریع با یه لیوان اب بالای سر شادی حاضر شد ولی من دیدم مث اینکه مشکل بر طرف نشده خودم پریدم بالا و رفتم کنارش گفتم؟ چته ابجی؟ چی می گی؟.....

که دیدم بابا مثل یه فنر از جاش در رفت و پرید جلوی تلویزیون ایستاد و خیلی عصبانی به مامان گفت حاج خانوم کنترل این خراب شده رو بیارین...!!! من که تازه فهمیده بودم چه خبره مات و مبهوت مانده بودم! حالا هر چی بابای بنده خدای ما تقلا می کرد نمی تونست طوری بایسته که بتونه جلوی صفحه ی یه تلویزیون 50 اینچ رو بگیره! ولی انصافا تلاشش ستودنی بود...

نکته ی جالب تر این بود که دختر عمه ی گرامی ام برای اینکه خدایی نکرده یه نفر کانال تلویزیون رو عوض نکنه چون که می خواست همراه غذاش موزیک لایت گوش کنه، کنترل تلویزون رو قایم کرده بودن و الان به خاطر شریفشون خطور نمی کرد که مکان استتار کجا بوده!

همه حول شده بودن هیچ کس غذا نمی خورد و 4 چشی به تلویزیون نگاه می کردن و دختر عمه ی محترم هم دنبال کنترل می گشتن که من دیدم یکی از این بچه ها که 7 الی 8 سال بیشتر سن نداره نزدیکه که بره با کله تو برنج! داد زدم سر مادرش :

-سمیرا (عروس عمه ام) خانوم به جای اینکه کپ کنی تو تلویزون بچه تو جمع کن! حالا در این وضعیت یه بچه ی دیگه(خدا رو شکر انقد بچه ریخته بود تو خونه ی ما که من حتی اسم خیلی هاشون رو بلد نیستم) داد می زد مامان جییییییییییییییییییییش دالم !!! مامان جییییییییییییییییییییییییییییییییش! ولی کسی بهش توجه نمی کرد!

من هر چی داد زدم مادر این بچه کیه؟ فایده نداشت و همه مشغول دیدن صحنه ی جان فراز بودن!

مجبورا رفتم و خودم به کار اون طفل مظلوم رسیدگی کردم! همه ی این  اتفاق ها در 2الی 3 دقیقه رخ داد!

که همون دختر عمه ی موزیک دوستمون، گفتن دایی جان دیگه تموم شد همشو دیدیم دیگه بیا با خیال راحت غذا تو بخور! و خودش بازم نشست سر سفره! با این رفتارش یه دفعه یاد گوریل انگوری افتادم که میشست رو ماشینه و می گفت: انگوری انگوری!!!

 

بابا همون طور سر پا یه نیگا به من کرد و گفت: هاااااااااااااااااااااااااااااااادی خجالت بکش، این جا خونواده نشستنا!!!  

چنان با جدیت گفت که من یه لحظه خودم رو در نقش یکی از بازیگران اون صحنه تصور کردم!

خیلی ریلکس گفتم چشم بابا من دیگه پسر خوبی میشمو از این کارها نمی کنم!

طی این اتفاق های افتاده باعث شد که من از سر سفره نقل مکان بکنم و در بین شادی و دختر عمه ی موزیک دوستم جای بگیرم!

چند ثانیه سکوت حاکم فرما بود ولی بابا هنوز زیر لب داشت غر می زد

 که بازم سرکار خانوم موزیک پسند اظهار نطق فرمودن که: دایی جون فدات بشم خودتو ناراحت نکن من تا یاد دارم این اقا هادی عادت داره هنگام غذا خوردن اون هم تو جمع فیلم چیز دار نگاه کنه که جمعیت غش کردن از خنده من هم با اجازه همه ی بزرگ تر ها چنان زدم توی کمر مبارکشون که سرش مستقیم با سرعت 120 کیلومتر در ساعت رفت تو کاسه ی ماست که در دست داشتن!

گویا دختر عمه ی موزیک دوستم ماسک ماست رو صورتش گذاشته بود و ترکش هایی هم از اون کاسه تا کمر اوشون پرتاب شد....

نتیجه ی داستان:

1_ هیگاه تنهایی لباس شویی رو روشن نکنین!

2_(خطاب به خواهران گرامی)سر سفره که می شینین ترجیحا روسرری بپوشین یا اگه مایل نیستین به پوشیدن روسری لااقل ماست نخورین که خدایی نکرده زوبنم لال تی شرت استین کوتاه 70 هزارتومنی تون ماستی نشه!!

 

ببخشید زیاد وراجی کردم یا به قول سنگ صبور جان علی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
برگرد!
پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ساعت 02:42 | بازدید : 704 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 5 )

پلیس،

تمام راه های زمینی و هوایی و دریایی

کشور را بسته است

ای دل ساده ی من

به خانه برگرد

 

صد سلام و ادب خدمت عزیزان خودم ایشالا که ایام به کام باشه

با اجازه تون به حول و قوه ی الاهی و کمک شما دوستان گرامی مشکلات شخصی اینجانب تا حدودی حل شد

و خداوند فرصتی داد که دوباره به آغوش گرمتون برگردم

دلم میخواد در بازگشت دوباره ام زیاد به حواشی دامن نزنم و انتقادات سازنده ی شما رو هم در پیش گیرم و خلاصه بتونم با کمک شما یه وب ایده آل بسازیم

ان شا الله!

خب حالا برای اینکه دست خالی نرفته باشین تو این پست هر چی دلتون می خواد بگین نمی دونم هر چی دوس دارین ولی لطف کنید شعر و متن ادبی نذارین که دیگه اصلا دوست ندارم

در ضمن من هیچ کدوم از نظرات شما رو استثنا در این پست تایید نمی کنم

ایشالا پی گیر کار باشین

نتیجه ی با حالی داره

حالا شما فقط صبر کن و نگاه کن!!

راستی تا یادم نرفته نزدیک بود ما امشب شاخ در بیاریم!

والا یه چیزی دیدیم که اصلن هیچا جا ندیده بودیم! اما سوال اقایون و خانوما ایا میشه یه وبلاگی رو هک کرد بعد ادرسشو عوض کنیم بعد همه شو پاک کنیم و از اول خودمون مطلب بذاریم توش؟؟؟

مطمنم که متوجه ی منظورم نشدین! خب باشه برین به این ادرس بعد اون قسمت نظراتشو ببینید فقط زیاد تعجب نکنید!!!

می گم نکنه این جا جن داره؟؟؟

www.hamed222.loxblog.com

ان شا الله!

هر جای ایران عزیز که هستی و داری اینو می خونی به عشق آقا امام حسین

صلوات!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
چهارشنبه 08 آذر 1391 ساعت 20:08 | بازدید : 810 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 3 )

 

 

سلام برین ادامه مطلبو بخونید متوجه می شین!

هر کی رمز می خواد بگه!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
تاسوعا
شنبه 04 آذر 1391 ساعت 12:12 | بازدید : 15 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 27 )

اگر دست علمدارم بجویم،

 گهی بوسم گهی چون گل ببویم

اگر ام البنین پرسد ز حالش

جواب مادر زارش چه گویم؟

بگویم فرق عباست دو تا شد

جدا از تن دو دستش پیش رویم

اگر دست علمدارم بجویم،

 گهی بوسم گهی چون گل ببویم

پس از مرگ ابالفضلم به خیمه

برادر جان برادر جان نگویم

غم مرگ برادر کرده پیرم

خداوندا به دل ماند آرزویم

نیاید غیر نامت بر زبانم

نباشد جز تو از جست و جویم

اگر دست علمدارم بجویم،

 گهی بوسم گهی چون گل ببویم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نامه آمال!!!!!
پنج‌شنبه 02 آذر 1391 ساعت 18:23 | بازدید : 10 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 0 )

 

سلام

امروز دیگه نامه ی آماله!!!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
نامه ی اعمال 2
چهارشنبه 01 آذر 1391 ساعت 18:44 | بازدید : 12 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 5 )

سلام

 


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
:: ادامه مطلب ...
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران