عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 71
:: بازدید ماه : 445
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

گواهینامه پایه 1....(خاطره)
جمعه 24 آذر 1391 ساعت 12:22 | بازدید : 666 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 32 )

سلام دوستان به درخواست عزیزان بازم با یه خاطره در خدمتتونم! با اجازه دوستان من از19سالگی با گواهینامه ی پایه1 داداش مرحومم پشت اتوبوس می شستم! تا اسفند ماه 89 بود که به اصرار دوست عزیزم،اقا کامران برای گواهینامه ی پایه 1 اقدام کردیم. مراحل فنی و شهر را در خود شهرمون (شیراز)گذروندیم ولی یه مشکلی پیش اومد که مجبورا برای گذروندن مرحله ی اخر(تپه )ارجاع شدیم به تهران... ولی چون به تعطیلات نوروز رسیدیم این کار به 7 فروردین موکول شد... رفتیم تهران...یه جایی بود مثل پادگان که روی سینه ی کوه واقع شده بود...قسمت شمالی امتحان گرفته می شد... از همون موقع که اقا کامران چشمش به سرهنگه افتاد شروع کرد چابلوسی و پاچه خواری که جناب سردار باعث افتخاره منه که شما از من امتحان بگیرین و جناب سرتیپ ماشنیدیم شما از هر کی امتحان گرفتین در اینده راننده های موفقی شدن...نفر اول من نشستم پشت ماشین و تپه ها رو رد کردمو قبول شدم...نوبت اقا کامران شد و نشست پشت ماشین داشتیم از یه تپه می رفتیم بالا که یهو در جا ایستادیم که جناب سرهنگ گفت: 1دیقه فرصت داری اگه خاموش نکردی و راه افتادی قبولی... ولی...ماشین خاموش شد... بلافاصله کامران شروع کرد:جناب سرتیپ من 4تا بچه یتیم رو دستمه! من از روستا اومدم! زن همسایمون زنم نشد...20ملیون بدهکارم و... سرهنگ فکری کرد و

گفت: گفتی از روستا اومدی؟

کامران:بله سردار...

سرهنگ:پیاده شو...

سرهنگ خودش از اون طرف پیاده شد و اومد پشت کامران وایستاد و یه لگد زد پشت کامران و بلند گفت:تو باید بری همون شهرتون خر برونی...

ما هم سر بزیر راه افتادیم و از خجالت داشتیم می مردیم(اخه همه جمعیت داشت بهمون می خندیدند) 20قدم اومدیم پایان تر که کامران یهو برگشت و داد زد: جناب سرباز!!!! با اجازه ات من رفتم سوار بابات بشم....

واااااای من که نمی دونستم چه طور فرار کنم...

رسیدیدم دم پادگان که یه زانتیا پیچید که بیاد داخل... کامران پرید جلو و گفت اقا 20 هزار تومن در بست... اون هم کپ کرد و گفت:بیاین بالا... تا سوار شدیم کامران شروع کرد جریان رو تعریف کرد و تا تونستی یک مشت فحش آبدار نثار سرهنگ کرد

راننده ی زانتیا بر گشت و بهمون گفت:

_مگه از امتحان رانندگی میاین؟؟ گفتیم

_اره..

_هر دوتا تون رد شدین؟

_من گفتم: نه من رد نشدم...

_بچه کجایین؟

_شیراز...

زد رو ترمز و یه نگاهی بهمون کرد و دور زد رفت طرف پادگان... ما که مات و مبهوت فقط نیگا می کردیمو هیچی نمی گفتیم...

رفتیم داخل و به کامران گفت پرونده تا بده... و پیاده شد... 10 دیقه دیگه بر گشت و گفت کجا می رین؟ ادرس یه پارکینگی که ماشینمون رو توش گذاشته بودیم دادیم...

وقتی خواستیم پیاده بشیم مرد ناشناس پرونده ی کامران رو بهش داد و گفت: اقا کامران، این جناب سربازی که می خوای بری سوار باباش بشی، پدر منه....

و رفت... کامران داشت سکته می زد ...

کامران پرونده شو باز کرد و دید یه مهر سبزی گوشیه ی کاغذ درخواستش زده شده:قبول



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
یه عااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا ااااااالمه اپ کردم بدو بیا نظرتم بگو حتتتتتتتتتما

منتظرمااااااااااااااا!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
درخدمتم!











بگوبابا هول ورم داشت استرس گرفتم!

خیرسرم اومدم لفظ قلم حرف بزنم!

بگوجون!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باشه!


چراکه نه


حتتتتتما!


دقیقا همینو که گفتی بگم؟!


نگفتیهاااااااااااا کیوببوسم!


چون من بگو خیال خودتو منوراحت کن!



/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بگوجون من جون بلبم کردی

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
میخوایی ایمیل امیرو بدم؟!

خخخخخخخخخخخ!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اهااااااااااااااااان!

ترسیدم!

راستش من از چت بدم میاد مامانمم ببینه روزگارموسیاه میکنه!وبمم که میبینی وحتی توچتزیا هم باایمیل پسرخالم(امیر)درست کردم!

خوب بانظربچتیم!

من باهاش بلدم نیستم چت کنم اینم گفته باشم نگی میخواد به من نگه!

نگفتی رمان میخونی!

راستشو بگو الان حال روحیت چطوریه؟!

معمولی؟خوشحال؟ذوق زده؟ناراحت؟مریض؟بیحال؟!معمولی؟!

نگفتی منظورت از اونی که گفتی ازطرفت بوسش کنم کیه؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خب کی!


همینطوری یه دختر!


وااااااااااااااااا!


بیاتو چیتزیا همینطوری میقاپنت!


بی ادب بینزاکت پسره یه حرف بد بهم زد!


جاش بود تو بودی بامشت میکوبوندی تو دهن گشادش!


نگفتی کیو بوس کنم!


ای باباااااااااااا!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هی وای من یه بار دیگه بنویس برم کپی کنم!


پاکش کردم!


نگم؟!


(قضیه رو)

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بیخود کرده!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باشه ولی معلوم نیس الان جوابمو بده یانه!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نمیدونم واله!


ولی نمیدونم بایدچطوری شروع کنم چیکار کنم؟!


بعد باخودم فکر کردم که تو خودت بااسم و ادرس وب من بری بهش نظر بدی بعد خودتم بیایی از تو وبم بخونی؟!هان؟!بدفکری نیس حالاباز هرطور خودت صلاح میدونی!


نگفتی اخر اون کیه؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باکی؟مگه همون سارا رونمیگی؟!











خب اون که قراره بوسش کنم بگو تا سارا بره ته صف!


راستی رمان گندمو بخون خیییییلی قشنگه!


یه شخصیت داره اسمش کامیاره عییییییییییین توه!خخخخخخخخ

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
باکی؟مگه همون سارا رونمیگی؟!











خب اون که قراره بوسش کنم بگو تا سارا بره ته صف!


راستی رمان گندمو بخون خیییییلی قشنگه!


یه شخصیت داره اسمش کامیاره عییییییییییین توه!خخخخخخخخ

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
تومنو یه همچین اااااااااادمی شناختی؟!


من...اون...بووووووووووووس!


بیخیال!


اصلا نه من مطمئنم اون ازم خوشش میاد نه اون میدونه!


حال داری قضیه روبرات تعریف کنم؟!


خیییلی جالبه!


بخدا بنویسیش یه رمان از توش درمیاد!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وای خب ادرسو دوباره بده!


خخخخخخ


مسخرت نمیکنما!


خب پاک کردم!


سریعم اومدم بیرون اهنگ داشت همه خوابن بیدار میشن!

/images/anymous.png
دیونه همیشـــــــــــــــــگی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من که نتوستم قیافتو ببینم دایی جان





عکساتو بزار بینیم چیه؟

/images/anymous.png
شعله در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام بامرام.اجرت با سید الشهدا.التماس دعا!ولی فکر نکنم آقا راضی بشه تو کمر درد بگیریا!؟مواظب خودت باش};-

/images/anymous.png
ش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام هادی جان.خوبی؟ ممنونم که بهم سر میزنی.عزیز من به واسطه خانواده ام در بیشتر استانهای ایران زندگی کردم و تاشهریوردر شیراز ساکن بودم اما الان اومدم بوشهر.ببخش که دیر بهت سر میزنم .باور کن گرفتارم.ولی هر وقت بتونم میام پیشت.در پناه حق گلم.

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هااااااااااااااااااااااااااااا ادییییییییییییییییی!نههههههههه

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اول صبر کن اسمشو بگم قووووووول بده بهش نخندی!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اره چطور؟!

چیزی شده؟!

پسرداری میترسونیم!

الان ناراحتی؟!

قلبمو ضعیفه پسر(دختر)داره گوم گوم میزنه!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام!

من الان انقدر شرمندم که فقط خدامیدونه!

توروخداااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا اااببخشید!

من جای نجمه عذرمیخوام!

رمزموعوض میکنم دیگم بهش نمیگم چشمم کور خودم نظراتو بخونم!

اخه من به نجمه گفته بودم هروقت میره نت ببینه اگه شمانظر دادین بگه که...!

توروخدااااااااااااااااااببخش ید!

مرگ ریحانه!جان نجمه!

بخشیدی؟!

ناراحت شدی؟!

از کارنجمه؟!

ببخشیددیگه!

راستی!

میدونی چرامن گفتم اون کیه؟!

چون یه باربهم نظرداده بودی گفته بودی:راستی از اون چه خبر...!ازطرف من ببوسش!

من اینوگفتم کیه؟!

واله من وقتی فهمیدم نجمه یه همچین کاری کرده بااینکه انقدر دوسش دارم ولی یه ان میخواستم خودمونجمه روخفه کنم!

توروخدابگوبخشیدی!

راستی این صلواتاکه میگی منو کشته!

بازم معذرت میخوام منتظرت نظرتمااااااااااااا!

حتتتتتتتتتتتتتماجواب نظرموبده!

جون من!

بازم معذرت!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
راسی یه سوال

رمان میخونی؟

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
کاغذتم احساستوروم بنويس عصباني شدي روم خط خطي کن اشکاتوباهام پاک کن حتي اگرسردت شدمنوبسوزون تاگرم بشي ولي هرگزدورم ننداز!









راسی یه یاداوری!

تواون پسته تیشرت 70هزارتومنی که اسمتونوشتی!

خاک برسرم!

ریاح شد!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خب ببین درحالی که قول ندادی ولی بهت میگم تو این قضیه اینا هستن:جناب عالی(ریحانه)،اون(باقر)،زینب(خواه

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خیییییییلی بدی اینطوری نگو!

ادرسوبده بابا!

اوه اوه مامان بابام بیدار شدن بزار ببینم چه خااااااکی توسرم کنم!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
همون858547!


بخیر گذشت بگو میگم خودم!


حالا تعریف کنممممممممم؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
ادرسو دوباره ندادیهااااااااااااا!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
همون858547!


بخیر گذشت بگو میگم خودم!


حالا تعریف کنممممممممم؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
برم بگم یانگم؟

تعریف کنم یا نکنم؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نگممممممممممممممممم؟!

بگممممممممممممممممم؟!

چیکار کنمممممممممممم؟!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
نه بیخیال دیگه الاناس که مامانم...!

خدافظ

بعدابت میگم باید برم!

هیچی تو گوگل بزن چیتزیا همین

حتتتتما فردا پس فردا میگمااااااا!

خدافظ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران