عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 85
:: بازدید ماه : 464
:: بازدید سال : 777
:: بازدید کلی : 777

RSS

Powered By
loxblog.Com

خرید لوازم ارایش!
دوشنبه 01 آبان 1391 ساعت 18:04 | بازدید : 811 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 9 )

عرض سلام و ادب!!

با اجازتون امروز یکی از بچه ها یه حرفی زد که من یاد یه خاطره ی خیلی زیبا اوفتادم!!!

خب دیگه برید بخونیدش!!

 

 

چند وقت پیش اون موسسه ی  اموزشی که توش کار میکردم تصمیم گرفت که مدرس ها رو چه خانوم و چه اقا یه اردو 4 روزه ی قم و جمکران و تهران ببره! خلاصه این خاطره مربوط میشه به شهر تهران..... !!!


 

 

 

یه رفیقی دارم اسمش سجاده! بعد این تازه عقد کرده بود و توی موسسه هم اصول عقاید درس میده!!!

 

   خیلی مذهبیه از این ریش فابریکی ها و یقه اخوندی ها و از این چشم و گوش بسته ها!

 

صبح که بیدار شدیم بهم گفت :

 

هادی میای باهم بریم خرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گفتم :جان؟؟؟ چرا با من؟؟؟؟

 

گفت: من میخوام برای زنم یه چیز بخرم!

 

گفتم: خب برو خودت یه چیز براش بخر دیگه! چیکار با من داری؟؟؟

 

گفت: من سلیقه ام خب نیست!

 

گفتم: کوتاه بیا سجاد چرا دری وری میگی؟؟؟

 

گفت: اقا راستش من میخوام برم براش لوازم ارایش بخرم ولی روم نمیشه تنها برم! گفتم که تو باهام بیای راهنماییم کنی!

 

گفتم: اخه چرا من؟؟؟

 

گفت: اخه تو 3 تا خواهر داری ! ولی من.... بعدم به قیافت می خوره حرفه ای باشی!

 

خلاصه خیلی اصرار

 

کرددو ما هم رفتیممممممممممم!

 

 

 

رفتیم یه مجتمعه ی لوکس با کلاس رفتیم تو یه مغازه ی ...

 

یه خانوم جوون و از این پاچه پاره ها اون جا بود_طفلی نمی دونست من از همه پاچه پاره ترم_ جنس می فروخت! سجاد گفت خانوم شرمنده ها ولی یکم لوازم ارایش بدین!!!

 

زنه یه لبخند زکونت زد و گفت: چه لوازمی؟؟ برا چکاری میخواین؟؟؟

 

سجاد گفت:از این قلم ها که میکشن رو لب و رو ابرو!!! من زدم بهش و گفتم خانوم منظورش رژ لبه و مداد سایه ی چشمه!!!

 

خلاصه بگذریم یک مشت از این جور وسایل خرید و ... جان مهسا عین واقعیته که میگم!

 

یکم فک کرد و زل زد به زنه و گفت: خانوم شرمنده ولی مثل خواهرمی میشه یه سوال بپرسم؟؟؟

 

زنه با تعجب گفت: برفما؟؟؟ سجاد: ببخشید چی به خودت زدی که انقدر خوشگل شدی؟؟؟ از همون ها هم به من بده!!!

 

اقا دیگه من طاقت نیوردم و از مغازه اومدم بیرون! هر کی میدیدم فک میکرد دیوونه ام!!! اخه خیلی می خندیدم!!!

 

سریع خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو مغازه و خیلی عادی گفتم سجاد جان خریدت تموم شد؟؟؟

 

گفت: هادی می دونی چیه؟؟ گفتم هان؟؟؟ یه دونه از اون چیز ها هم میخوام؟؟؟ من که داشتم دیگه از خجالت می مردم ترسیدم که بازم سوتی بده گفتم: بیا بریم بعد بیا با خودش بخر!!! گفت: نه همین الان! می خرم براش ولی هادی چی بهشون میگن؟؟؟ گفتم: سجاد چی رو چی بهشون میگن؟ چرا داری چرت و پلا می گی؟؟؟

 

که چشمتون روز بد نبینه! یک دفعه چشمش اوفتا بهشون و مثل این کاشف های هسته ای که یه چیزی کشف میکنن! دستش رو به طرفش دراز کرد و با خوشحالی گفت: اهان از این کاسه دوقولو ها....!!!

 

با خودم گفتم یا اباالفضل!!! زنه بیچاره که خیلی سعی داشت جلو ی خودشو بگیره و نخنده و بشدت سرخ شده بود با لبخند ملیحی گفت: منظورتون: س و ت ی ن ه؟؟؟؟

 

من که داشتم دیگه غش میکردم گفتم بهله بهله یه دونه بهش بدید!!! گفت اخه اینا سایز بندی دارن الکی که نمی شه!!! سایزشون چنده؟؟؟ من یه نگاه کردم به سجاد و گفتم: سجاد سایزشو میدونی؟؟؟ گفت: سایز چی شا؟؟؟ نه راستی هادی سایز نرگس _همسر سجاد منظور است!_  چند بود؟؟؟

 

ترسیدم کار به جاهای باریک بکشه رو کردم به زنه و گفتم : نه خانوم نمی دونه! اون وقت بود که سجاد تازه متوجه ی قضیه شد و خیلی محترمانه و متفکرانه بازم زل زد به زنه و گفت: سرکار خانوم میشه یه چرخی بخورید؟؟؟

 

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!

 

ببین چی کار کردها!!!!

 

زنه هم با کمال تعجب یه چرخی خورد!!! که سجاد بازم زبون باز کرد و گفت: اهان همین اندازه ی خودتون!!!!

 

من که دیگه متوجه نبودم چه خبره سرم را انداختم پایین و از مغازه اومدم بیرون و فقط می خندیدم!!!

 

شب که رفتیم هتل اقا یک راست دم اتاق بغلی که 2 تا خانومای مجرد بودن و مدرس همون اموزشگاه بودن را زد!!!

 

گفتم سجاد دیگه چیکار داری؟؟ گفت صبر کن! خانوم مهندسی که یه خانوم خیلی با حیا و محجبه بود _ فک کنم معارف درس میده_ در رو باز کرد! سجاد رفت جلو و گفت: سر کار خانوم مهندسی ببخشید ولی من این وسایلو رو برای نرگس خریدم_همسر اینده اش_ شما که دیدیتش ببینید مناسبشن؟؟؟

 

دیگه خودتون تصور کنید که چه خبر شد.....!!!

 

بعدش که داشتیم می رفتیم توی اتاق خودمون گفتم سجاد حالا نشون اون زنه دادی نیای نشون این 2 تا پسرا هم اتاقی مون هم بدیا؟؟؟

 

سجاد غرور مندانه گفت: مگه من دیوونه ام هادی؟؟؟ تو منا چی فرض کردی؟؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
تبادل لینک در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با سلام

1_در صورت تمایل سایت مارا با آدرس<<
_2_عنوان محصولات آرایشی لینک کنید

_3_سپس لینک خود را در این صفحه قرار دهید>>>http://links.ming.ir/



مزایای تبادل لینک:

1_افزایش رتبه گوگل

_2_افزایش بازدید

_3_محبوبیت سایت و وبلاگ شما در موتورهای جستجو



با تشکر

پورحسین

/images/anymous.png
مریم شرقی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وااااااااااااااااااااااای

چقدر نازه

من عاشق خنده هاشم

میسی از این که گذاشتیشون



خیلی نازن

هنوز یه سری عکسا باز نشده

ولی گفتم اول بیام نظر بدم

واقعا کادویه خوبی بود به داداش سینا

/images/anymous.png
ش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
در نگاهت چیزیست که


نمیدانم چیست ؟





مثل آرامش بعد از یک غم ،


مثل پیدا شدن یک لبخند





مثل بوی نم بعد از


باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟





من به آن محتاجم









پاسخ:سلام من چاکرتم!

/images/anymous.png
شعله در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلااااااااااااااااااااااااام به اهل دل باوفا. عزیزم ممنونم که خبرم دادی.برو در پناه خدا.انشاالله به شادی بری و بسلامتی برگردی.مواظب خودتون باشید.کمکهای اولیه و وسایل لازم رو محض احتیاط با خودتون ببرید.به قول بعضیا برید بــتــرکونید البته بادکنک غصه ها رو.خوش باشی عزیزم.

/images/anymous.png
باددرموهایش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چی داری میگی هادی؟!داری اذیتم میکنی نه!؟ولی اصلاشوخی خوبی نیست دارم دیوونه میشم ازدستت بازچی شده توبه من قول دادی نامردی وبدقولی رواصلاازت توقع ندارم آخه من که الان نت ندارم باگوشیم اومدم چطوری خیالم ازتوراحت شه!چرابازم حالت بدشده هان؟!

/images/anymous.png
باددرموهایش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هادی؟!دوستات که اهل دودودم نیستن هستن؟؟؟ای خدا...خیلی نگرانتم!کاش خیالموراحت میکردی....!

/images/anymous.png
افسانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
مرسی از تو......دوس دارم اسم وبت قشنگه ...من همیشه آرامش و ب همه چیز ترجیح میدم...

/images/anymous.png
هستی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام من عکست برام نیومده

/images/anymous.png
مریم شرقی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلاااااااااام


وااااای خوش بحالت


اون باغ قراره بترکه دیگه تا شنبه


ایشالله بهتون خوش بگذره


مواظب باشین شیطونی نکنیداااپاسخ:سلام
نه...!!!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران