عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 85
:: بازدید ماه : 464
:: بازدید سال : 777
:: بازدید کلی : 777

RSS

Powered By
loxblog.Com

خاطره ای از گل پسر
چهارشنبه 04 بهمن 1391 ساعت 16:18 | بازدید : 680 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 27 )

سلام...انقد دلتنگ گل پسر هستم که فقط می تونم روزی 2 یا 3 کیلو اشک بریزم....!!! ولی خوب دیشب که می حرفیدیم می گفت که کارش انجام شده و همین روزها بر می گرده!

تو این پست می خوام یه خاطره ای از خودم و گلپسر براتون بگم هر چند می دونم من به خوبی و زیبایی گل پسر نمی تونم تعریف کنم ولی خب به احترام همه ی شما مهربون ها و دوست جونی ها...چشم!

 

 

من 2 سال از گل پسر بزرگترم!(البته با اجازه) گل پسر از اون روز اول خیلی زور بود! به قول بابا دیکتاتور عصر خودش بود! یادم میاد که گل پسر کلاس سوم ابتدایی بود و من پنجم ابتدایی و مجبور بودم علاوه بر اینکه همه ی کارهای خودم رو انجام بدم کار های گل پسر رو هم انجام بدم!

 

از مدرسه که می اومد توی همون در ورودی با کفش دراز می کشید و کتابهاشو در می اورد و در عرض10 دقیقه یک مشت خزعبلات می نوشت و یاعلی...میرفت تو کوچه تا اخر شب!

گل پسر یه عادتی که داشت از بچگی عاشق پول جمع کردن بود! یه روزی دیدم که پول هایی که مامان بابا بهش می دن میره و زیر فرش های اتاقش قایم می کنه!

یه روز از مدرسه اومد و توی همون در ورودی دراز کشید و تند تند سروع به نوشتن کرد ...بعد که تموم شد داد زد سر من:

_شااااااااااااادی! بیا!

_جونم داداشی؟

_ این دفتر ریاضی منه...بر می داری 3 بار جدول ضرب رو توش می نویسی تا من بر گردم!

 

منم انقد متنفر بودم از ریاضی نوشتن که تا گل پسر رفت زدم زیر گریه! مامان اومد ساکتم کرد و گفت اشکال نداره...من و امیر رضا_داداش مرحومم_(شادی روحش صلوات)، کمکت می کنیم بنویسی!

من انقد ناراحت بودم که یه فکری به سرم خورد.....!!!رفتم توی اتاق گل پسر و زیر فرش ها رو بازرسی کردم!

 

چیزی حدود 600 تومن پول خورد اونجا قایم شده بود!! از خوشحالی داشتم سکته می کردم و حدود200 تومنشون رو برداشتم! و خوشحال...وقتی خواستم از اتاق برم بیرون، دیدم گل پسر توی در اتاق ایستاده و داره منو نیگاه می کنه! جاتون نه خالی...با لنگه دمپایی افتاد به جون همه...به غیر امیر رضا و مریم(خواهر بزرگمون) نمی دونم چرا گل پسر از مریم بشدت حساب می برید و خیلی دوستش داشت...البته الان هم همینطوره و خیلی بهم وابسته هستند!

و تا می تونست هم سر مامان دادا و بیداد کرد و از خونه رفت بیرون! من و مهسا و هدا رفته بودیم تو اتاق و گریه می کردیم از دست گل پسر!

 

مامان اومد ساکتمون کرد و به امیر رضا گفت(4سال از گل پسر بزرگتر بود) :

امیر! مامان!، برو و گل پسر رو تو کوچه پیدا کن و گولش بزن و ببرش یه جا خلوت و یکم کتکش بزن و بیارش تو خونه!

امیر رضا هم رفت....چشمتون روز بد نبینه! 20دیقه بعدش دیدیم درب کوچه رو میزنن...در رو بازکردیم دیدیم امیر رضا زخمی و گریون، در حالی که گل پسر از پشت دستهاشو گرفته بود و با لگد و سیلی همراهیش می کرد، وارد خانه شد! گل پسر امیر رضا رو انداخت وسط حال و گفت این بچه رو فرستادی منو بزنه؟ که چشمتون روز بد نبینه!

مامان هم عصبانی شد و افتاد تو سر امیر رضا! که خاک بر سرت کنند...از داداش کوچیکترت کتکت خوردی؟ باید می کشتت! بعد اومد که حساب گل پسر رو برسه که گل پسر زودتر از خونه فرار کرده بود! و اون شب هم خونه نیومد!مامان انقد عصبانی بود که گفت فردا میرم به معلمشون می گم تنبیهش کنه!

 

مامان، صبح رفت مدرسه ی گل پسر اینا! و میره پیش معلمشون و می گه: گل پسر خیلی شیطونه و حرف گوش نمی ده و تنبله و درس نمی خونه!

معلم هم مامان رو میبره سر کلاس و میگه گل پسر بیا پای تابلو! و معلمش براش 2 تا مسله ریاضی از سال 1اول راهنمایی یادداشت می کنه رو تابلو می گه گل پسر جواب بده! گل پسر هم به نحو مطلوب جواب میده! و معلم به مامان گیر می ده که چرا در مورد این بچه این طور قضاوت می کنید و در حالی که کلاس سوم هستش مسله ی ریاضی اول راهنمایی حل می کنه! خلاصه مامان رو جلوی همه ی بچه ها ضایع می کنه و بهش می گه گل پسر رو ببوس و ازش عذر خواهی کن و یه پول هم بده!

مامان می گفت اون موقع من حقوقم 2000تومن بود...می خواستم یه25 تومنی بدمش که معلمشون گفت نه! یه 200 تومنی بهش بده! خلاصه مامان بشدت ناراحت برگشت خونه!

 

سر ظهر که شد دیدیم گل پسر با یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل در حالی که زیر چادر مادربزرگ قایم شده بود وارد خونه شد...



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من خودم متولد شیرازم

تا۸سالگی اونجابودیم

بعدش بخاطرکاره بابام دیگه اومدیم شهرخودمون خووووووزستان

بهبهان

اما خب

تابستونا میمونیم تا شهریورکه تموم بشه دوباره بیایم

بابامم تواین مدت میره ومیاد

ولی خب دیگه تابستون اونجا تلپیم

/images/anymous.png
در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
مــــي گــــويــنــد ســـــاده ام،،،


مـــي گـــويـــنـــد تــــو مــــرا با


يــک جمـــــلـــه


يـــک لبـــــخـنـــد،،،


بــه بــازي ميـــــگيــــري


مــــــيگـــــوينــــد تـــرفنــدهـــايت، شـــيطنـــت هــــايت


و دروغ هايـــت را نمــــي فهمــــم


... مــــــيگويند ســــاده ام


اما تـــــو اين را باور نکن


مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم،


هميـــــــــن!!!!


و آنــــها ايــــن را نمـــــــيفــــهمنــــد..
پاسخ:اخی...مرسی بزرگوار...

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اگه عزیزدل هستش ودوسش داری خب چرا خودت نمیگیریش؟

مثه دوستت؟؟؟

که نامزد داره؟


/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بیخیال داداشم

اشتباه ازمن بود

من کاریش ندارم عزیزم

بخدا ناراحتم دیگه نیستم

هانیه جوون راس میگه من زیادحساس شدم به هرحال شرررررررررررمنده

حالاتوازکجافهمیدی؟

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
آبی باش...

مثل آسمان ...

تاعمری...

تنها،

به هوای تو ...

"سربه هوا باشم"...

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
به به چه زیبا

تو رو نمیگم ها.... منظورم عسله

من عاشق پرنده ها نیز هستم(خب عدد عشقای من نامحدوده )

منم دو تا مرغ عشق دارم که عاشقونشم

ولی جدای از شوخی خوشتیپ و آقایی

اسمتم بهت میااااااد

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
توی عکسا خیلی جدی و خشنی

خب پس اینجاااااا .........

وای وای داداشی .... داری ملتو فریب میدی؟؟!!

دفعه بعد عکسایی رو بذار که دارن خخخخخخخخخخخخ میخندن

--------------------

خب من دیگه با اجازت برم کلی کار دارم ... شبت خوش داداش کوچیکه

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اره دیگه داداش من اقاستتتتتتتتالبته خوشکلیش به اجیش رفته



جدی جدی بخدا اونوقتا تو مهدکودک یه پسری بود دوستمون بود همیشه اخرمینشست

بعدیه بارمعلممون ازش یه سوال پرسید توخودششششششششششش جیش کرد

جالب اینجاست الان همسایه خونه عمم ایناست

یه دیدم خودش شناخت سلام کرررررد خودش به خودشششششش هرررررهررررمیخندید بابام گفت چته گفت عمو یاده مهدکودمون افتادم

اخه خودمو خیسسسسسسسس کرده بودم

الان خواهرش دوستمه البته همیشه سرررررکوفتشومیزنم بهشش

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
راستی اسمت هادیه؟؟؟

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خب اسمم مث بعضیا تقلبی نیست داداشی

مال من قلبیه ... نشأت گرفته از تقلب بدون "ت"

راستی همون عشقها... عزیزان دل کمه واسشون .........

حتی خودتم به عسل گفتی عاشقشم

تا بعد

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وااااااااااااای داداشی.... میگم از حرفم که ناراحت نشدی؟ منظورم تقلبه

بخدا منظوری نداشتم.... حس میکنم دلگیر شدی آخه بدجور عذاب وجدان گرفته منو ........

کاش نمیگفتم ..... امان از این فروردین.... تنها عیبش اینه که آدم رک حرفشو میزنه.......

عزیزدل ناراحت که نشدی؟

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
آره دیگه من بیچاره تا 4 صبح درس خوندم ساعت 7 صبحم با سر و صدای گل پسر خونه ما که می خواست بره شهر دیگه واسه امتحان از خواب بیدار شدم

البته خوب بود ...چون دیدم بیرون تو حیاط برف اومده و شاد شدم

الانم بجای ادامه درس نشستم پای نت

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هی وااای من

روم به دیوار..چرا این پست شما ...



شما دوران مهد هم با هم بودید؟!!

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
آره من صفر بگیرم شما میای دوباره درسا رو بگذرونی؟؟

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خیلی ممنون

حتما می گیرم

روز بخیر

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اوووووووووکی گرفتم

نه بخدا به کسی نمیگممممممممممممممم

من شدیدا رازدارررم

اره بخدا

جدی میگم

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چه خووووووووب میشد

منم

ازاین کلاغاااااااااداشتم هیییییی چی میشد هااااااااااا

داشی کجاییییییی شیرازین میدونییییییییییییی ما ۸سال اونجابودییییم مامانم شیرازییییییییهالان برگشتیم دیارخودمون تا تابستون

/images/anymous.png
نیلوفر آبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
خدااااااااااااااااااااا رو شکر

خب هادی جان - چرا اسمتو عمومی نمیکنی؟- خوشحالم که بازم کدورتی نیست

پس من عاشق شادی جون هم هستم ازدواج کرده؟؟.........

راستی منظورت از همشریای مغرور احتمالا ایزدمهر نبود که ؟ زود اعتراف کن

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
ووووووووووووووی

تاییدش نکننننننننننننننن

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
قربوق داداشي ميربووووووووووووووووووون

/images/anymous.png
نیلوفرآبی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
کار خوبی میکنی.........

ولی مواظب باش چراغ خاموش میای و میری سرت جایی نخوره دسته گل پسر

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
گل پسر بیا جواب کامنت اخر رو بخون

/images/anymous.png
یــــــاس پارسی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
آقا اجاااااااااااااااااازه!!!!

یه سؤال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جیش از نوع 1 بود یا 2 ؟؟؟؟؟

/images/anymous.png
ژيلا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
هانیه عینه خواهره منه عزیزم

خواستیم یخورررررده باهم دعواکنیییم

باباچتووووونه

اصلا میخوووووووووووام برم صورتشوچنگ بزنمممم

گیساشو بکشششششششششششششم تا جونش دربیاد چشاش ایطورشه

شوووووووخی میکنم جدی جدی من هانی جوونو دوس دارم بخودش همه چیزو گفتم حللللل شد داش هادی

هدایییییییت کننده خووووووووووووووب ما

/images/anymous.png
مهسا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام اره داداش من يادمه يه بنده خدايي سر كلاس جيش كرد كلاس دوم دبستان بوديم يادش بخير



داداش مرسي كه واسم پرسيدي

چرا 2روزه نمياي نت من هستم خاستي بيا داداش هادي

/images/anymous.png
شـ ـ ـ ـقایـ ـ ـ ـ ـق در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با وحشی ترین حیوون اگه محبت کنی





جوابتوبامحبت میدن





نمیدونم چرا بعضی از آدما محبت میبینن





وحشی میشن





خوبم داداشی


هنوز زندمپاسخ:درکت میکنم...

/images/anymous.png
تنهای شیطون در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
عسیسم خیلی باحالی گلم


وبت خیلی خوبه خوشم اومدش عزیزم


پیش یه باحال دیگه که تنهای شیطون باشه هم بیا پشیمون نمیشی ها
پاسخ:]ok


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران