عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 3
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 87
:: بازدید ماه : 451
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

این دختر سرانجام به آرزوش رسید اما ....
جمعه 15 دی 1391 ساعت 23:47 | بازدید : 10 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 9 )


این دختر سرانجام به آرزوش رسید اما ....





|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
آنتـــــــــــــــراک در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من ...من

منم میخوام

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بابا سوپرايطم كردي ،دمت گرمبابا نخبه بابا مسابقه علميميبينم كه خوب جامو خالي كرديباباروابط عمومي،دخترا از سياستوسون بوده سرپرستو انداختن بيرون(مام از اين كارا ميكرديم)چقدر چندش كه زرده تخم مرغ ميخوردي،حالم بد شددم دختر پسرا گرم مشروب از كجا گير آوردن،بيچاره دختره،يادمه از يه پسره تو دانشگامون بدم ميومد اونم از من متنفر بود،رفت دستشويي منو دوستام پشت سرش رفتيم ديوار دستشويي تا بالا نرفته بود يعني به سقف نچسبيده بود ،دستشويي كه اون رفته بود وسط بود شلنگ دستشويي ولو بود شلنگو برداشتم بچه هام 2تا آفتابه از 3طرفه آب ريختيم روش،از اين ور پشت رو انداخته بوديم نتونه بياد بيرون،حسابي كه مث گربه خيس شده شد ولش كرديم در رفتيم،انقدر داد زده بود تا حراست رفته بود درو براش باز كرده بود،وقتي اومد بيرون كل دانشگاه اذش عكس و فيلم گرفتن،پسره پيغام داده بود حسابتو ميرسم،منم بي جنبه نامه پسره رو رفتم دادم حراست،تعهد اذش گرفتن ،تا آخر جرات نكرد بهم تو بگهاينم بگم بخاطر دستشويي رفت پيش حراست لوم داد ولي همه پشتمو گرفتن حتي استادي كه باهاش درس داشتم با اين كه مطمئن بود كار من بود سر من بدبخت2تا تعهد حراستي داد،خيلي خاطرت باحال بود دمت گرم

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :


کلی خندیدم...مرسی

عقلم خوب چیزیه ها ...آدم میره دستشویی پسرا لاقل یکی از دوستاشو میذاره کشیک....

واقعا عجب سرپرستی داشتن ...بیچاره ها

اگه من بودما یه دونه ترقه مخفیانه زیر پای اون سرپرست میزدم

خجالتم خوب چیزیه

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اگه هم دانشگاهي ميشديم كه ديگه اون دانشگاه نبود.......

جيگر خام ديدم ميخورت تخم مرغو آخه

دمت گرم فردا منتظرم

بيچاره طرفت،

خاطره هام زياد يادم نمياد،مگرنه من دانشگاهو آباد كردم 1ترم ونيم آمل درس خوندم كل دانشگاه منو ميشناتن چن وقتا پيش رفتم حراس دانشگامون منو ديد كپ كرد گفت چرا دست از سرمون بر نميداري،دانشگاه تهرانم كه حراستمون علنن ميندازتم بيرون ميگه بزور چند ترم تحملت كرديم جون مادرت برو برنگرد ولي من خيلي دوسشون داشتم هي بهشون سر ميزنم

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
به به گل پسرخان!

چی شد؟!دختره رو میگم تونستی ایمیلی چیزی ازش بگیری؟!

نیومدی سر بزنی؟!

شخصیتای اون قضیه روهنوز یادته برات تعریف کنم؟!

راستی رمز ان پستتو میدی منم بخونم؟!

البته اگه نمیخوایی نده!

/images/anymous.png
هانیه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
ممنون

/images/anymous.png
مستانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام ممنونم كه سرزدي بازم بيا خوشحال ميشم....راستي وبت عاليه مرسي

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
پسرعموم اموزشگاه رانندگی داره بابامم مدیر عاملشه که یه جورایی میشه گفت مدیره!البته بابامم قبل از اینکه اموزشگاه موتور بزنه اونجا بود ولی تاحاااااااااالا یه همچین خاطره ای نگفته!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من اومدم بیشتر اون قضیه رو نوشتم دستم خورد رو کلید(esc)ومتاسفانه همش پاک شد الانم اعصابم به شدت خورده ایشالله دفعه بعد که سه چهار روز دیگست برات مینویسم!

ببخشید!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران