این یکی از خاطرات دوران دانشجویی خودم هستش که تقدیمش می کنم به خواهر گرامی و مهربانم فهیمه جان بزرگوار
هر کس رمز می خواد خبرم کنه
تابستان سال 88 بود که قرار شد یه مسابقه ی علمی بین 17 تا از دانشگاهای سرار کشور برگزار بشه خلاصه از دانشگاه ما 7 تا پسر و 15 تا دختر در امتحان اولی قبول شدن و راه یافتن به مسابقات کشوری...
که از قضا من هم جز اون 7 تا بودم...جات خالی رفتیم برای مسابقات من اصولولن(اگه تعریف از خود نباشه)به خاطر روابط عمومی بالایم و بخصوص تیپ و قیافه ام بیشتر با دخترا اخت بودم... یعنی از این 15 تا دختر دانشجو 14 تاشون رفیق های فابریکم بودن ولی یکی شون یکم مذهبی بود و دختر خیلی خوب و خوشگلی بود ولی زیاد با کسی حرف نمی زد... خلاصه ما رفتیم به یکی از استان های شمالی ایران و تو یه اردوگاه مستقر شدیم که این اردوگاه خوابگاه هم داشت ولی چون دخترها زیادتر بودند مجبورن دختر ها رو فرستادن توی خوابگاها و پسرای بد بخت هم در 10 سالن سر پوشیده اسکان دادن! یعنی هر چندتا استان در یه سالن(سالن ها فرش شده بودند و از این تخت های 2 طبقه توشون گذاشته بودن)
خلاصه 2 تا سرپرست هم باهامون اومده بودن(یکی اقا و یکی خانوم)خانوم بهرامی که سرپرست ما بود نمی دون روز اول چرا با یکی از دختر ها دعواش شد و دیگه اصلن پیش دختر ها نمی خوابید و رفته بود تو یه اتاق دیگه و این دختراهم عشق و صفا می کردن تو یه سویت جداگانه و بدون سرپرست...
خلاصه شب اخر که می خواستیم فرداش بر گردیم همه ی بچه های اردوگاه رفته بودن تو سالن فوتبال و والیبال و مسابقه میدادن... ماهم رفتیم و طبق معمول یه دعوای حسابی راه انداختیمو خودمون فرار کردیم...
اومدیم که بخوابیم ساعت 2 نصف شب بود و سرپرست ما هم بخاطر گرمای شدید داخل سالن ها رفته بود توی فضای ازاد و روی چمن ها خوابیده بود!من یکم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد بلند شدم نشستم دیدم که بقیه ی بچه ها هم حوصله ی خوابیدن رو نداشتن... تصمیم گرفتیم که با یه عمیات سری حمله کنیم به اشپز خونه! رفتیمو جات خالی تا می شد نصف شبی تو اشپز خونه تخم مرغ و سوسیس خام خوردیم (چون که حال و حوصله ی پخت و پز نداشتیم تخم مرغ ها رو فقط زردها شون رو و سویس ها را هم ین طور خام خوردیم)... داشتیم بر می گتیم خوابگاه که متوجه شدیم وسط چمن ها... بهله چندتا پسر و دختر نشسته بودن و ورق بازی می کردن و مشروب می خوردن....مثل جن رفتیم بالای سرشون... خلاصه حسابی ترسیده بودن... و شروع کردن التماس کردن و ما هم یکم ازشون باج گرفتیم(حدود 3تا بسته سیگار ساتر و چندتا بسته کبریت و چند دست ورق و... ) وقتی داشتیم می رفتیم خوابگاه یکی از کبریت ها رو باز کردیم دیدیم به به پر از ترقه کبریتی بود ... خلاصه یهو تصمیم گرفتیم که چندتا از این ترقه ها رو در دستشویی حروم کنیم...لذا به سرعت خودمون رو به موقعیت رسوندیم و همه با هم رفتیم داخل...کم کم بچه ها هم از زمین فوتبال و والیبال داشتن بر می گشتن و سرازیر شده بودن برای دستشوی ها...ولی هنوز دست شویی ها خیلی خلوت بود و 2 یا 3 نفر اونجا بودن...(راستی بگم که دستشویی های پسرا نزدیک خوابگاه دخترا بود و ولی دستشویی ها دخترا نزدیک دم ورودی که خداییش خیلی فاصله داشت) یکی از ترقه ها رو روشن کردیم و انداختیم داخل... تا ترقه رو انداختیم در یکی از دستشویی ها باز شد و یه دختری که رفته بود داخل، می خواست بیاد بیرون که یهو....بووووووووووووووووووومب ترقه ترکید دم پاش... من فقط دیدم که دختره مث اینکه فرو بره تو چاه فاظلاب ، پخش دستشویی شد و در را بست....نمی دونستم بخندیم یا از تعجب شاخ در بیاریم که این دختره تو دست شویی ها ی پسرا چیکار می کنه؟؟؟
سریع محل حادثه رو ترک کردیم ولی دیگه اونجا شلوغ شده بود و همه از فوتبال بر گشته بودن... هنوز تو کف ماجرا بودیدم که گوشیم زنگ خورد... یا ابالفضل....خانوم بهرامی...
_جانم خانوم بهرامی؟
_اقا... سریع بیا دم دستشویی های اقایون...
_خبری شده خانوم بهرامی؟
_نه حالا بیا برات می گم...
رفتیم دیدیم که خانوم بهرامی عصبانی نزدیک دستشویی ها ایستاده بود تا چشمم بهش افتاد نا خودآگاه خنده ام گرفت... اخه یه شلوار گل گلی با گل های درشت و قرمز پاش بود در حالی که چادر مشکی پوشیده بود....
گفتم چی شده خانوم؟ گفت که یکی از بچه ها...(اسمش،شقایق، همون دختر مذهبیه!!!)تو دست شویی ها پاش پیچیده و خورده زمین و حالا زنگ زده به من می گه اینجا پر پسره... خجالت می کشم بیام بیرون....
چشمام 7تا شد و گفتم یعنی چی؟؟؟ دختره اومده تو دست شویی های پسرا؟؟؟ گفت: این خواب به چشمش زده و حواسش نبوده و کارشم اضطراری بود دیگه نرفتم اون پایین... با خودش گفته حالا که هیچ کس نیست بذار برم توی دست شویی های پسرا...
گفتم خب حالا به من چه ربطی داره؟ گفت: گناه داره نمی تونه بلند بشه بیاد بیرون ... اگه میشه یه جور که دیگران نفهمن با دوستات برید جمعش کنید بیاریدش... اقا همین رو که گفت هر کدوم از این 6 تا پسر تو یه سوراخ فرار کردن... من هم یه دفعه همون جا در جا نشستم و گفتم خانوم بهرامی شما که بهتر می دونید منچه وضعی دارم ... من کمرم داغونه...(انصافا اون موقع کمر درد خیلی بدی داشتم...علتشو یادم نیست...) و گرنه خودم می رفتم می اوردمش بعدم خب خجالت می کشه بنده خدا یه نا محرم بره تو دست شویی بالا سرش... یه فکری کرد و با ناراحتی گفت خب من هم چندشم میشه... گفتم سرکار خانوم مگه سوکسه که چندشت میشه؟؟؟ خلاصه قانع شد ولی حدود نیم ساعت صبر کردیم تا دست شویی خلوت شد و خانوم بهرامی رفت مثل موش اب کشیده از دست شویی درش آورد...
...ادامه دارد....
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0