عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 71
:: بازدید ماه : 445
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

اصفهان!!!!
سه‌شنبه 17 مرداد 1391 ساعت 22:02 | بازدید : 1037 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 3 )

سلام!

دوستان عرض سلام دارم خدمت همگی!

خوب هستید؟

خدا را شکر!

با خودم گفتم خوبه خاطره ی سفر اصفهان را براتون نقل کنم یکم تو این روزها حالتون عوض بشه!

حالا اگه خوندید و خوشتون اومد، اولا نظر یادتون نره و ثانیا دعا برای اینجانب!

خب برید ادامه مطلب!


 

سوم،چارم عید بود که بر اساس یک تصمیم عجولانه قرار شد که یه سفر خونوادگی داشته باشیم به اصفهان!

ساعت 8/5 شب بود که با 4 تا ماشین (زاتیا-پارس-206-405) از شیراز  زدیم بیرون!

مسافرت خانوادگی بود ولی پدر و مادر من تشریف نیاوردن! من و خواهرام به نمایندگی خانواده ی محترم خودمون توی این مسافرت شرکت نمودیم!

باید عرض کنم در این قسمت باید با هم سفرانم آشناتون کنم:

1.    سرنشینان پارس:پسر عمویم {اقا نیما} با خانومش.

2.    سرنشینان 206 : پسر عمه ام{ آقا بهنام} با خانومش

3.    سرنشینان 405:داماد عمه ام همراه با دختر عمه و خوده عمه ی گرامی!

4.    سرنشینان زانتیا:خودم تنها و ابجیام... گاهی وقتا برای اینکه حوصله ام سر نره پسر عمه کوچیکه {مرتضی} را می اوردم پیشم! {اخه  میدونید که دختر ها تو حال و هوای خودشون بودن! من هم حوصله ام سر میرفت!}

 

خیلی حال داد تو جاده!!! جاتون خالی!

آباده حدود ساعت 12 شب جاتون خالی شام میل کردیم و ادامه ی راه!!!

حدود ساعت 3 صبح بود که رسیدیم اصفهان! هرچی این ور و اون ور رفتیم مقصد مورد نظرمون را پیدا نکردیم!

لذا تصمیم بر آن گرفته شد که از یه نفر بپرسیم!

همین طور که داشتیم میرفتیم من یه نفر را که با لباس ورزشی گویا در ساعت 3 صبح در حال ورزش کردن بود را دیدم!

زدم کنار و آدرس را ازش پرسیدم!

اوشون هم یکم دور و برش را نگاه کرد و کاملن محرمانه پریدن تو ماشین!

و همون طور که لبخند ژکونت بر لب داشت گفت شما میخواهید برید همون جا که من دارم میرم!

پس برو تا بریم!

جاتون نه خالی حدود 20 دیقه ما را توی شهر گردونذ!

بعد 20 دیقه رسیدیم در یه خونه!

اوشون گفت :خب نگه دار، دست درد نکنه و پیدا شد!!!!

من هم سریع پیدا شدم و گفتم : پس کو آدرس؟

لبخندی زد و گفت :هان داش یادم میرفت...! خب میدونی من زیاد مطمن نیستم، ولی اگه برین سر چار راه بالایی آدرستون را بپرسین، راه را نشونتون میدن!

من هم برای اولین بار توی عمرم خودم را کنترل کردم و فقط شخص را نگاه کردم! و راه افتادیم! همه عصاب خورد! بی خوابی در حد المپیک!

خب اینجا را سانسور میکنم که بعدش چه اتفاقی افتاد چون اگه بگم براتون خاطرتون مکدر میشه!

فقط بدونید یه بلایی سرمون اومد که باعث شد 3 تا ماشین همراه هرچی پول داشتن بذارن روی هم و بدن به اون شخص!

فقط گذرا بگم که وقتی که من راه افتادم و از کوچه اومدم بیرون مثل اینکه اقا نیما کار خودش را کرده بود و...

من هر چی تو آینه میدیم ماشینی پشت سرم نمی دیدم!

 یه دفعه گوشی ابجیم زنگ خورد!!!کی بود؟ منیره....! همسر آقا بهنام! که مدام جیغ میزد و فقط می شنیدم که می گفت تو را خدا بگو هادی برگرد ... بگو هادی زود بیا کشتنش!!!کشتش....

 

خب فک کنم تا اینجا دیگه کافی باشه! ادامه اش را بعدا براتون میگم ! یاعلی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
سارا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام

مرسی.اسم سکرت



من به چه اسمی لینکتون کنم؟

/images/anymous.png
محمد در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با سلام خدمت شما دوست عزیز

اگر با تبادل لینک موافقید ، ما را با نام

بزرگترین و عکس و آهنگ در ایران

لینک کنید

http://kolak-music.blogveb.com/

بعد به ما خبر دهید تا ما هم شما را لینک کنیم

با تشکر

مدیریت کولاک-موزیک:بزرگترین وب عکس و آهنگ در ایران

/images/anymous.png
سارا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام.

وبلاگ زیبایی دارید

مرسی که به وبلاگم سر زدید و نظر دادید

اگر خواستید تبادل لینک کنیم


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران