عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
امضــــــــــــــا نمی دم، انگشت می زنم! راستی این ای دی منه هر کس مایل بود ادد کنه‎: sniper.yazdani

آمار مطالب

:: کل مطالب : 286
:: کل نظرات : 1921

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 13

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 71
:: بازدید ماه : 445
:: بازدید سال : 781
:: بازدید کلی : 781

RSS

Powered By
loxblog.Com

تی شرت 70 هزاری و دختر عمه ی موزیک دوست!!!
جمعه 10 آذر 1391 ساعت 00:05 | بازدید : 714 | نوشته ‌شده به دست gholpesar | ( نظرات 9 )

 

سلام و ادب و احترام و خوش آمد گویی و... خدمت داداش ها و خواهرای گرمای خودم البته در دنیای مجازی!

یکی از دوستان که خیلی به من مثل همه ی شما ها ، لطف داره خواهش کرد که بازم یه خاطره بنویسم!

از قضا همین امشب 2تا خاطره ی داغ داغ برای این حقیر اتفاق اوفتاد که اولش بماند چون می دونم اگه تعریف کنم همه تو دست کم نیم ساعت گریه می کنید و از آن جایی که من تاب و توان دیدن اشک های برادر ها و خواهرامو ندارم پس اون که غمناک نیست رو تعریف میکنم ایشالا مورد عنایت قرار بگیره!

 

نمی دونم امروز مامان چش شده بود! از صبح گیر داده بود به بابا که برای امشب خواهرتو با همه ی داماد هاو عروس هاشون دعوت کن! بابا هم خلاصه پذیرفت!

جاتون خالی حدود 40 الی 50 تا مهمون از ذکور و نکور ریختن تو خونه ی ما! بابا هم از اون جایی که ابجیاشو خیلی دوست داره بعد از سال های سال قدم به آشپزخونه نهاد و برای شام جوجه و کباب کوبیده طبخ نمودتد!

جاتون هزار مرتبه خالی! نمی دونم ایده و طرح ذهنی کدوم ادم احمقی بود که سفره رو روبه روی تلویزیون پهن کنیم از اون بدتر این دختر عمه ی ما که هی مدام تریپ احساسی بر میداره، هوس نمود همراه غذا خوردنش یه موزیک لایت گوش بده... ببین چی می شه ها!!!

خلاصه بعد از گشت و گذار یه کانالی پیدا کرد که بهله داشت اهنگ لایت پخش میکرد....

نشستم سر سفره و مشغول غذا خوردن! همه حواسشون به غذاشون بود که من دیدم شادی(خواهرم) مثل یه توپ پینک پنک بالا پایین میشه و چشماش از حدقه زدن بیرون و هی مدام به من اشاره میکرد...

من تا این صحنه رو دیدم زدم به کمر مهسا(خواهرم) که کنارم نشسته بود گفتم بدو به خواهرت برس که الان شهید میشه! مهسا هم سریع با یه لیوان اب بالای سر شادی حاضر شد ولی من دیدم مث اینکه مشکل بر طرف نشده خودم پریدم بالا و رفتم کنارش گفتم؟ چته ابجی؟ چی می گی؟.....

که دیدم بابا مثل یه فنر از جاش در رفت و پرید جلوی تلویزیون ایستاد و خیلی عصبانی به مامان گفت حاج خانوم کنترل این خراب شده رو بیارین...!!! من که تازه فهمیده بودم چه خبره مات و مبهوت مانده بودم! حالا هر چی بابای بنده خدای ما تقلا می کرد نمی تونست طوری بایسته که بتونه جلوی صفحه ی یه تلویزیون 50 اینچ رو بگیره! ولی انصافا تلاشش ستودنی بود...

نکته ی جالب تر این بود که دختر عمه ی گرامی ام برای اینکه خدایی نکرده یه نفر کانال تلویزیون رو عوض نکنه چون که می خواست همراه غذاش موزیک لایت گوش کنه، کنترل تلویزون رو قایم کرده بودن و الان به خاطر شریفشون خطور نمی کرد که مکان استتار کجا بوده!

همه حول شده بودن هیچ کس غذا نمی خورد و 4 چشی به تلویزیون نگاه می کردن و دختر عمه ی محترم هم دنبال کنترل می گشتن که من دیدم یکی از این بچه ها که 7 الی 8 سال بیشتر سن نداره نزدیکه که بره با کله تو برنج! داد زدم سر مادرش :

-سمیرا (عروس عمه ام) خانوم به جای اینکه کپ کنی تو تلویزون بچه تو جمع کن! حالا در این وضعیت یه بچه ی دیگه(خدا رو شکر انقد بچه ریخته بود تو خونه ی ما که من حتی اسم خیلی هاشون رو بلد نیستم) داد می زد مامان جییییییییییییییییییییش دالم !!! مامان جییییییییییییییییییییییییییییییییش! ولی کسی بهش توجه نمی کرد!

من هر چی داد زدم مادر این بچه کیه؟ فایده نداشت و همه مشغول دیدن صحنه ی جان فراز بودن!

مجبورا رفتم و خودم به کار اون طفل مظلوم رسیدگی کردم! همه ی این  اتفاق ها در 2الی 3 دقیقه رخ داد!

که همون دختر عمه ی موزیک دوستمون، گفتن دایی جان دیگه تموم شد همشو دیدیم دیگه بیا با خیال راحت غذا تو بخور! و خودش بازم نشست سر سفره! با این رفتارش یه دفعه یاد گوریل انگوری افتادم که میشست رو ماشینه و می گفت: انگوری انگوری!!!

 

بابا همون طور سر پا یه نیگا به من کرد و گفت: هاااااااااااااااااااااااااااااااادی خجالت بکش، این جا خونواده نشستنا!!!  

چنان با جدیت گفت که من یه لحظه خودم رو در نقش یکی از بازیگران اون صحنه تصور کردم!

خیلی ریلکس گفتم چشم بابا من دیگه پسر خوبی میشمو از این کارها نمی کنم!

طی این اتفاق های افتاده باعث شد که من از سر سفره نقل مکان بکنم و در بین شادی و دختر عمه ی موزیک دوستم جای بگیرم!

چند ثانیه سکوت حاکم فرما بود ولی بابا هنوز زیر لب داشت غر می زد

 که بازم سرکار خانوم موزیک پسند اظهار نطق فرمودن که: دایی جون فدات بشم خودتو ناراحت نکن من تا یاد دارم این اقا هادی عادت داره هنگام غذا خوردن اون هم تو جمع فیلم چیز دار نگاه کنه که جمعیت غش کردن از خنده من هم با اجازه همه ی بزرگ تر ها چنان زدم توی کمر مبارکشون که سرش مستقیم با سرعت 120 کیلومتر در ساعت رفت تو کاسه ی ماست که در دست داشتن!

گویا دختر عمه ی موزیک دوستم ماسک ماست رو صورتش گذاشته بود و ترکش هایی هم از اون کاسه تا کمر اوشون پرتاب شد....

نتیجه ی داستان:

1_ هیگاه تنهایی لباس شویی رو روشن نکنین!

2_(خطاب به خواهران گرامی)سر سفره که می شینین ترجیحا روسرری بپوشین یا اگه مایل نیستین به پوشیدن روسری لااقل ماست نخورین که خدایی نکرده زوبنم لال تی شرت استین کوتاه 70 هزارتومنی تون ماستی نشه!!

 

ببخشید زیاد وراجی کردم یا به قول سنگ صبور جان علی



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
ش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام هادی.خوبی؟ ای استاد بلا! برا خودتم نخبه ای بودیا! ممنون خاطره بانمکی بود.
پاسخ:سلام خواهر! شما خوبی؟؟؟ خخخخ! خجالت ندید!

/images/anymous.png
●•٠ றàĦlà ٠•● در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
وااااااا چرا داداش؟ حالا که با وجود ارزو جون نباید زیاد اینجا باشی که !! سعی کن کمتر بیای بیشتر به زندگیت برسی بهترتره

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
دل اگر بستی محکم نبند



مراقب باش گره کور نزنی



او میرود



تو می مانی و یک گره کور...

وب باحالي داري ولي ببخشيدا اين بچه بازيا چيه كه اگه نظر نذاري ....


/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
ببخشيد باز چشاي من2و2زد شرمنده يه چيرو يه چي ديگه خوندم

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
مر30از اعتماد به نفس دادنت

/images/anymous.png
باددرموهایش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
زندگی یعنی:

بخند هرچند که غمگینی،

ببخش هرچند که مسکینی،

فراموش کن هر چند که دلگیری.

اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست!

/images/anymous.png
فهيمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
اسپانيايي ها ميگن :

“عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ”

ايتاليايي ها ميگن:

“عشق يعني ترس از دست دادن تو !”

ايراني ها ميگن :

“عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود !”


/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بببببببببببببببببببببببببببببب ببلللللللللللللللللللللللللللل للللله

نظرسنجید خرابه نیومد گفتم خودم بگم

یه همچین بله ای هم نداشت!

/images/anymous.png
ریحانه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
من که هیچ پستی نمیبینم که رمز بخواد و تو ش عکس باشه!

پس کو؟

الان من به نجمه چی بگم؟!

هادییییییییییییییییییییییییی یییییییییی!

5شنبه تولدمه!

کلللللللللللللللللللللیییییی ییییییی!

کادو دارم!

من عااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااشق کادو ام!

حتی اگه حل پوچ باشه!

عاشقی بد دردیه!


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران